بوشهر پورت

براي قايقي كه هيچ بندري مقصد آن نيست تمام بادها موافقند .

خاطرات جنگ نوجوانان دیروز جنگ و موسپیدان امروز اداره بندر

سيد حسام مزارعي
بوشهر پورت براي قايقي كه هيچ بندري مقصد آن نيست تمام بادها موافقند .

خاطرات جنگ نوجوانان دیروز جنگ و موسپیدان امروز اداره بندر

       

 

        سال شصت و هفت بود .چند ماهی می شد که در جبهه های جنوب در منطقه ای به نام شط علی حالت پدافندی داشتیم. هوا بسیار گرم و طاقت فرسا بود. آنقدر شرجی و رطوبت زیاد و نفس گیر بود که علی رغم فاصله کم ما که در پاسگاه سوم یعنی خط مقدم در حدود سیصد چهارصد متری عراقیها بودیم نه ما حوصله جنگ و جدل داشتیم و نه عراقیها و لذا همه چیز آرام بود.

از گرمی و رطوبت آنجا همین را بگویم که همه نیروها لباس از تن کنده با رکابی سفید و شورتهای معروف به مامان دوز روی پل نصب شده در مرداب زندگی می کردیم و غروبها حال برخی از بچه ها بد میشد و حالت تنگی نفس می گرفتند که با قایقی که داشتیم توی مرداب حرکتی می کردیم تا هوایی بخورند. درجه حرارت و در صد رطوبت چنان بالا بود که فرماندهان معمولا بعد ده، پانزده روز نیروها را - به جز من و چند نفر پوست کلفت دیگر که از جنوب آمده بودیم و تقریبا عادت داشتیم- جابجا می کردند .

همه نوع وظیفه ای را انجام می دادم ... راندن قایق، سرم وصل کردن به افراد بد حال، دادن مرخصی ساعتی الکی به نیروها و اعزام آنها از طریق آمبولانس به بیمارستانهای منطقه بویژه شهید بقایی اهواز، زدن پشه بند جهت جلوگیری از نیش پشه های سمج که دیگر پماد بد بوی سنگر هم حریفشان نبود و ....تا اینکه یه شب راننده آمبولانس درد کلیه گرفت و به قول متن فیلم روایت فتح « تو چه میدانی درد کلیه چیست؟»  مادر همه دردهاست.....

مثل مار زخمی به خود می پیچید. آمپول زنی را به صورت تجربی یاد گرفته بودم و چند تا آمپول هیوسین داشتیم که دوتاش را خرج این بنده خدا کردم اما دردش تسکین نیافت. هیچکدام از ما گواهینامه رانندگی نداشتیم. حدود ده ، دوازده نفر بیشتر نبودیم. پیشکسوت محور شده بودم و هر کاری داشتند می گفتند غمی چکار کنیم ؟ گفتم کسی هست که رانندگی بلد باشد؟ طلبه ای داشتیم از مشهد آمده بود. لباس روحانی به تن نمی کرد و با لباس بسیجی اکثر اوقات رادیوی جیبی داشت به گوشش می چسبوند و رادیو را با موج صدای عراق تنظیم کرده بود و برنامه ای را گوش می کرد که آزادگان عزیز به خانواده هایشان پیام می دادند و گاهی هم هایده و گوگوشی پخش می کرد که البته طلبه ما احتمالا این قسمتها را سانسور می کرد و گوش نمی گرفت . خودش که اینطور می گفت خلاصه دستی بلند کرد و گفت ...من...من رانندگی بلدم اما گواهینامه ندارم....گفتم بشین پشت فرمون آمبولانس... .

 

 

روی فرم ماموریت نام بیمار را که از اهالی رودبار گیلان بود نوشتم و چند نفری روی تخت آمبولانس زهوار در رفته خوابوندیمش و خودم هم به عنوان همراه کنارش نشستم ...طلبه همرزم شروع به رانندگی کرد....چند کیلومتر پل را به سلامت عبور کردیم و افتادیم جاده خاکی پر از چاله و چوله ناشی از اصابت توپ و خمپاره. با هر افتادنی توی چاله بیمار فحش و ناسزا می گفت و منم صلوات می فرستادم .یه بار آمبولانس چنان با سرعت به چاله ای افتاد که بیمار از تخت به کف افتاد و کله من با قدرت تمام به سقف آمبولانس. مریض بدحال شروع به داد و بیداد کرد ....هوا تاریک بود و چشم چشم را نمی دید .آمبولانس ایستاد و راننده پیاده شده بود. با ناراحتی گفت چرا ناسزا می گویی؟ مگر روی پر قو دارم رانندگی می کنم ...همه جا چاله چوله است ...چکار کنم ....می دانستم خیلی رانندگی بلد نیست و همینطوری شانسی داره میرونه ....اما بالاخره می راند و چاره ای جز التماس نداشتم.درد شدید کلیه رزمنده ما را بی توان کرده بود و جانش در خطر بود....با هر مکافاتی راضیش کردم باز پشت فرمان بنشیند.به شرطی قبول کرد که بیمار فقط ناله کند و فحش و ناسزا ندهد ....خدا را شکر ناله بیمار را قبول کرده بود.

از اینجا به بعد وظیفه من خیلی سنگین شده بود. هر وقت احساس می کردم زمان فحش و ناسزا رسیده چنان با قدرت صلوات می فرستادم که راننده صدای بیمار را نشنود. با هر جون کندنی بود به آسفالت رسیدیم و سریع به یکی از موقعیتهای سپاه رفتیم و موضوع را گفتم. یه راننده ای به ما دادند و طلبه عزیز اومد کنار تخت و دونفری بیمار را تا بیمارستان شهید بقایی اهواز همراهی کردیم.خواستم لبخندی به لبهاش بیارم ....گفتم حاج آقا رادیو عراق ترانه جدیدی پخش نکرده.گفت: "ولمون کن غمی ....امشب به اندازه صد سال فقط ناسزا و لعنت شنیدم ".

گفتم خداوند شما را صبور آفریده ....طوریم نگام كرد که دیگه چیزی نگفتم ....یادشان به خیر ...هم طلبه خوب مشهدی ، هم بیمار کلیوی رودباری و هم همه بچه های باصفای گردان خط شکن المهدی لشکر ۴۳ امام علی ع

 

محمد غمخوار



تاريخ : شنبه سی ام شهریور ۱۳۹۸ | 1:53 | نویسنده : سيد حسام مزارعي |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.