
پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج محلات به عضویت بسیج محله باغ زهرا در آمدم و با شروع جنگ تحمیلی در حالی که سیزده سال بیشتر نداشتم ؛ تصمیم گرفتم مانند دیگر بسیجیان به جبهه اعزام و در مقابل تجاوز نیروهای بعثی عراق ؛ به دفاع از میهن اسلامی بپردازم .
چندین بار جهت ثبت نام برای اعزام به جبهه به بسیج مرکزی مراجعه کردم اما به دلیل سن کمی که داشتم مرا نمی پذیرفتند . مشکل دیگری که وجود داشت کسب رضایت پدرم بود که او نیز به همین دلیل رضایت نمی داد .
بالاخره در مورخه 24 تیرماه 62 بدون اطلاع پدر و به هر نحوی که بود سوار اتوبوسی شدم که رزمندگان در آن جا گرفته و داشتند راهی پادگان آموزشی شیراز می شدند . به شیراز که رسیدیم بچه ها در تیپ احمد بن موسی سازماندهی شدند اما من و تعداد دیگری از بچه ها که ریز اندام و کم سن و سال بودیم را نپذیرفتند.
ولی من به همین راحتی دست بردار نبودم و باز هم یواشکی و دور از چشم مسؤلین پادگان سوار اتوبوسی شدم که بچه ها را به فرودگاه شیراز هدایت می کرد. در فرودگاه نیز با ذکر صلوات و خواندن آیت الکرسی در بین بچه هایی که نامشان را برای سوار شدن به هواپیما می خواندند جا گرفتم و بالاخره هواپیما از زمین برخاست و در فرودگاه ارومیه به زمین نشست.
یک ماه و نیم در ارومیه دوره های مختلف رزمی را سپری کردیم و من در تیپ المهدی که تحت فرماندهی جناب آقای اسدی بود، در گردان امام حسین قرار گرفتم. حاج علی نوری که فردی با اخلاص، ورزیده و زرنگ بود بعنوان فرمانده گردان معرفی گردید.
پس از سازماندهی ما را به منطقه عملیاتی اعزام نمودند و در عملیات والفجر 2 شرکت کردیم. در این عملیات ما به مدت یک هفته در محاصره ی دشمن قرار گرفتیم و در این مدت تبادل آتش خاموشی نداشت و بعد از اینکه نیروهای کمکی رسیدند محاصره شکسته شد.

به دلیل درگیری بسیار شدیدی که وجود داشت تعداد بسیار زیادی از عراقی ها کشته شدند و تعداد 12 رزمنده از گردان ما از جمله حاج علی نوری فرمانده گردان نیز به شهادت رسیدند. در این عملیات ما توانستیم منطقه ی کوهستانی واقع در کردستان که درتصرف عراقی ها بود تپه به تپه گرفته و تمام منطقه را پس بگیریم.
پس از چهار ماه حضورم در جبهه به بوشهر برگشتم اما دوری از میدان نبرد و رزمندگان در جبهه برایم سخت و دشوار بود . به همین دلیل مجدداً در مورخ 16/9/62 برای بار دوم به جبهه اعزام شدم و به عنوان نیروی پدافندی در زبیدات مشغول به پاسداری از خطوط جنگی شدیم.
در یکی دیگر از اعزامها وقتی که به منطقه رفتیم یک ماه و نیم از عملیات خیبر گذشته بود. ما را به عنوان نیروهای جایگزین و نیروهای پدافندی به فرماندهی شهید علیرضا چشم آلوس در جزیره مجنون که منطقه ای بسیار سنگین بود و با مرز عراق فاصله ای چندانی نداشت ، فرستادند. این منطقه بسیار خطرناک بود و مرتب بمباران می شد و در این بمبارانها شهید عالی حسینی در کنارم با ترکش خمپاره به شهادت رسید.
شهید چشم آلوس آمد و در کنار جسد شهید عالی حسینی اشک می ریخت و با شهید درد و دل می کرد و می گفت: «خوشا به حالت که شهید شدی، چطور دلت آمد ما را تنها بگذاری» . من هم درکنارش اشک می ریختم.
شهید چشم آلوس رو به من کرد و گفت: «خوشا به حالش...» . یک دفعه خمپاره ای دیگر بیرون از سنگر به زمین نشست و ترکش آن از دریچه سنگر وارد شد و به گردن شهید چشم آلوس اصابت کرد و بدون آنکه آخی بگوید و یا ناله ای کند به شهادت رسید.
بعد از عملیات بدر در مناطق عملیاتی زیادی از جمله عملیات کربلای 4 حضور داشتم . هر چند که عملیات کربلای 4 با شکست مواجه شد اما در عملیات کربلای 5 که بلافاصله درادامه ی عملیات کربلای 4 صورت گرفت بچه ها به پیروزیهای بزرگی دست پیدا کردند.

درعملیات کربلای 4 گردانها درجزیره مینو (آبادان) برای عملیات آماده شده بودند. قرار بود که ساعت 12 شب گردان های غواصی بروند و خط را باز کنند و زمانی که تمام کمین های عراقی را از سر راه برداشتند نیروهای زمینی که ما بودیم با قایق از جزیره مینو به سمت جزیره ی ام الرصاص عراق رفته و آنجا را به تصرف درآوریم.
ساعت 2 شب دستور حمله صادر شد و تمامی قایق ها به مواضع مورد نظر حمله کردند، اما بعدها مشخص شد که عراقیها از سه روز قبل منتظر حمله ی ما بودند. چون ستون پنجم عملیات را لو داده بود و به محض رسیدن قایقها به آن طرف اروندرود زمین گیر شدیم. نبرد بسیار سختی در گرفت و بسیاری از بچه ها شهید شدند. فردای آن روز نیز بسیاری از بچه ها به اسارت نیروهای عراقی درآمدند از جمله من که کمک آرپی جی زن بودم.
فردای روز عملیات من و آقای دارابی که کمک آرپی جی زن شهید امیر فرج زاده بودیم و همچنین آقای شیخ ابولی در عملیات کربلای 4 در مورخه 1365/10/4 به اسارت نیروهای بعثی درآمدیم. شهید امیر فرج زاده قبل از اینکه قایق ما حرکت کند با قایق دیگری سریعتر خودش را به آن طرف اروندرود رساند و وقتی که ما نیز به آن طرف اروندرود رفتیم متوجه شدیم که تیری به پای او اصابت نموده و نزدیکیهای صبح نیز تیری به پیشانی ایشان اصابت نمود و به سوی دیار حق شتافت و ما را تنها گذاشت. من نیز از ناحیه ی پاهایم زخمی شده بودم ، ترکش به یکی از زانوهایم و همچنین مابین انگشتهای پایم اصابت کرده بود.
پس از اسارت ؛ عراقیها ما را به بصره بردند و حدوداً یک هفته در یک کلاس درس که در یک پادگان نظامی واقع شده بود نگهداری نمودند . در آنجا بدلیل عدم رسیدگی به زخمی ها و مجروحینی که دارای جراحت زیادی بودند تعدادی از آنها به شهادت رسیدند.
پس از بصره ما را به بغداد منتقل و در سلولهای استخبارات عراق جای دادند . استخبارات محلی بود که افراد را برای بازجوئی های تخصصی می بردند. حتی نیروهای عراقی مخالف رژیم بعثی نیز در سلولهای انفرادی نگهداری می شدند و هر لحظه در اثر شکنجه صدای داد و بیداد آنها بلند می شد .
در بازجوئی های عراقی ها کاملاً مشخص شد که آنها اطلاعات کافی از عملیات کربلای 4 دارند و اظهار می داشتند که ما یک هفته است منتظر شما هستیم . پس از اتمام بازجوئیها ما را به زندان الرشید در شهر بغداد انتقال دادند.این زندان در شمال شرقی شهر بغداد قرار دارد و محل نگهداری مخالفان صدام بوده است. بسیاری از اسرای ایرانی که به صورت مخفی در عراق زندانی شده بودند در این زندان نگهداری می شدند .
عراقی ها اسیرانی ایرانی که در عملیات های کربلای 4 و 5 به اسارت در می آمدند به تدریج به این زندان منتقل می کردند و کلاً بچه های بوشهر که بعداً به جمع ما اضافه شدند شامل آقایان یوسف بختیاری، مهدی مرکبی، احمد دهباشی، محمد رمضانی، حسن شمشیری و محمد سیاح بودند .
بدلیل شکنجه های زیاد یک روز یکی از اسیران به نام آقای قاسمی اهل همدان طاقت نیاورد و شروع کرد به شعار دادن بر علیه صدام و اسرائیل .آن روز جمعه تیرماه سال 66 ساعت 9 صبح بود که عراقی ها ریختند و او را از آسایشگاه خارج کردند و بردند.پس از شکنجه های بسیار ساعت 2 بعد از ظهر جسم بی جان او را برگردانند. تقریباً ساعت 4:30 بود که در آسایشگاه و در مقابل دیدگان ما به شهادت رسید.

و اما خاطراتی کوتاه از دوران اسارت :
روزی که حضرت امام رحلت نمودند با اینکه هوا بسیار گرم بود اما بچه های اردوگاه لباس یک دست تیره پوشیده و غم و اندوه خود را این گونه به نمایش گذاشتند.
تعدادی از اسیرانی که دیگر نتوانسته بودند دوام بیاورند و به منافقین پیوسته بودند آنها را در یکی از 3 آسایشگاه بند 4 موقتا نگهداری می نمودند تا پس از اینکه مشکل انتقال آنها به اردوگاه اشرف (منافقین) حل شد به آنجا منتقل شوند. در روز رحلت حضرت امام این افراد به فوتبال بازی و توهین به حضرت امام پرداختند که توسط اسرای 2 آسایشگاه دیگر بند 4 حسابی و به حال مرگ کتک خوردند.
اردوگاه تکریت 11 اردوگاه مفقودین بود و چون ما جزء اسیران صلیب دیده نبودیم عراقی ها هر کاری که می خواستند بر سر ما می آوردند. از جمله شکنجه های آنها شکستن انگشتان دست و پا، وصل کردن برق و کشیدن اتو به بدنهای بچه ها بود که بیشتر اوقات منجر به شهادت بسیاری از اسرا می شد.
آنها نه تنها در ماه محرم اجازه عزاداری نمی دادند بلکه بدلیل کینه ای که از شیعیان در دل داشتند در این ماه بیشتر ما را مورد شکنجه قرار می دادند.
در ماه مبارک رمضان که اغلب بچه ها روزه می گرفتند برای جلوگیری از روزه گرفتن بچه ها آنها را به بیگاری می بردند و یا همه را در محوطه اردوگاه و زیر آفتاب به کار اجباری وا می داشتند و تنبیه های شدید می کردند اما اکثر بچه ها با روحیه بسیار خوبی که داشتند مقاومت کرده و روزه هایشان را نمی شکستند.
با وجود زمستانهای سرد و بی غذایی و تابستانهای گرم و بی آبی و فشارهای زیاد و شکنجه های بسیار، دشمن خودش اعتراف می کرد که ما اسرا چقدر صداقت ، ایمان ،نظم و انضباط اسلامی داریم.
یک روز تعدادی از بچه ها قرار گذاشتند که یکی از جاسوسهای عراقی را به نام ناصرگوش مالی بدهند. ناصر اسیر عرب زبانی بود که از ناحیه دست مجروح شده بود و از ابتدای اسارات مترجم عراقی ها بود ولی بعداً مطالب بچه ها را نیز به عراقی ها منتقل می کرد . ناصر می دانست که من با بچه هایی که قصد جانش را کرده اند مراوده دارم ؛ بنابراین اسم مرا نیز به سرباز عراقی داده و گفته بود که غریبی می داند چه کسانی می خواهند مرا بزنند.
همان سرباز عراقی ساعت 8 شب به سراغم آمد و 2 الی 3 ساعت از پشت پنجره آسایشگاه با من بحث می کرد و می گفت: «اگر اسم آنها را نگویی وای به حالت؛ فردا نشانت خواهیم داد...». آن شب خواب به چشمم نرفت؛ آقای شیخ ابولی کنارم نشسته بود و مرا دلداری می داد.
خلاصه فردا صبح ما را به صف در حیاط اردوگاه نشاندند و بعد همان سرباز عراقی آمد و مرا از بین 300 نفر با لگد جدا کرد و برد وسط حیاط. خودش و سه نفر دیگر از سربازان عراقی با کابل نیم ساعت به جانم افتادند. آن قدر زدند که لاشه ام را کشیدند و در آسایشگاه انداختند و تا مدتی کمرم راست نمی شد. تمام بدنم سیاه شده و دندانهایم لق شده بودند. اما آنها نتوانستند اسمی را از دهانم بیرون بکشند.
رسول غریبی
منبع : وبگاه خاطرات شهیدان استان بوشهر




