نقل از یک دوست:
یک روز در گوشه یک نمایشگاه فرصتی دست داد تا با مدیری بر سر میز بنشینم، در لابه لای حرفهای دوستانه و گزارش کارها و ... حرف از مدیریت شد و گفتم در کنار فروشنده بودن "معلم" هم هستم و "استراتژی" درس می دهم.
پرسید استراتژی را چگونه تعریف میکنی؟
کمی فکر کردم، آنها که استراتژی را می شناسند می دانند که ده ها تعریف وجود دارد. به هر حال به حیلت معلمی و بازی کلامی، تعاریفی را به هم جنباندم و معجونی را به خوردش دادم. کمی از پورتر، با عصاره ای مینتزبرگ، با طعمی از هگل با کمی افزودنی از هکس به همراه رنگهای طبیعی و با کمی افزودنی های مجاز!
تمام مدت با لبخند نگاهم کرد. در پایان گفت من درس مدیریت نخوانده ام به همین دلیل ذهنم چندان پیچیده و مجرد نیست. آموخته ام که استراتژی تخصیص بهینه منابع است.
اینکه وقت و سرمایه و نیروی انسانی و دانش و مهارت و تجربه خود را صرف کدام حوزه کنی و از کدام حوزه ها دوری کنی.
استراتژی هنر "انتخاب کردن" و "کنار گذاشتن" است.
هنر اینکه چشم را بر روی کدام مشتری ببندی و از منافعش صرف نظر کنی تا دستانت برای خدمت بیشتر به مشتری دیگر آزاد و رها بماند.
هنر فرار کردن از "وسوسه دستیابی همزمان به همه چیزهای خوب..."
او از نوشیدنی روی میز سرمست بود و من از طعم این عصاره تجربه که هنوز سرمست مانده ام...
دوست داشتم بیشتر حرف بزنم که فردی آمد و آن مرد با خداحافظی شتابزده میز را ترک کرد.
فهمیدم که "استراتژی" به او می گوید که بیش از این "زمانش" را صرف گفتگو با من نکند. بعد از آن متوجه شدم که استراتژی هنر "انتخاب کردن" و "کنار گذاشتن" است.
یوسف خلیفه




