
هفته بزرگداشت دفاع مقدس یادآور هشت سال رشادت ملتی است که در صدف اجتماع خود درهای گرانقدری همچون نادر مهدوی، مجید بشکوه، غلامرضاکنگانی، محمد غلامی زاده، بهمن حسن زاده و دیگر شهدا را داشتند. یادآور روزهایی که مردم دلیر ایران زمین جان خود را سپر مام وطن نمودند. در آن روزهای خون و حماسه، به منظور حفظ استقلال و عدم احتیاج به مستکبران دنیا، بیش از ده هزار عملیات اسکورت کشتی های تجاری در خلیج فارس انجام شد.
مردم شریف ما خاطره ناوچه پیکان و ناوتیپ امیرالمومنین مستقر در بوشهر را به حافظه تاریخی خود سپرده اند.
سی و یک شهریور ماه ،سالروز هجوم ناجوانمردانه عراق با پشتیبانی ابر قدرتهای جهان به کشور عزیزمان ایران و آغاز جنگی تحمیلی، اولین روز از ایامی است که یکی از برجسته ترین افتخارات ملت ایران در دفاع از مرزهای میهن با جانفشانی دلاورانه جوانان و رزمندگان خویش را بنیان نهاد.
اینجانب، ضمن تبریک فرا رسیدن هفته دفاع مقدس خدمت همه ملت شریف ایران بویژه جامعه بزرگ دریا و دریانوردی ،سربلندی و دوام توفیق همگان را در خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی را از خداوند منان خواستارم.
سیاوش ارجمند زاده
مدیرکل بنادر و دریانوردی استان بوشهر
و پایان بخش این ویژه نامه ، چند قطعه عکس خاطره انگیز همکاران از جبهه و روزهای جنگ تحمیلی.

نشسته از راست : عبدالرسول عوض زاده

محمدرضا سلیمیان

امرالله محمدی

صمد وفایی در وسط عکس با بلوز آبی

نشسته از راست : مرحوم عبدالرحیم ماهینی

سمت چپ تصویر : پرویز کندیکال

ایستاده سمت راست : حاج احمد غریبی
( اتاق مرکز کنترل ترافیک در زمان جنگ واقع در ساختمان عملیات )
موشک خوردن کشتی ایران چمران
به همراه آقای اسماعیل سلیمانی پور کشیک بودیم و راهنمای بندر آقای سبحانی در حال هدایت کشتی به داخل کانال دسترسی بندر بوشهر بود. برای ورود این کشتی من نیز به همراه راهنما با یدک کش تاسوعا به فرماندهی خدر عزیززاده به سمت لنگرگاه بیرونی عزیمت کردیم .
نزدیکی های لنگرگاه بودیم که از جانب برج کنترل بندر اعلام وضعیت قرمز شد . ناگهان از سمت جزیره شیف دو فروند هواپیمای عراقی را دیدم که مستقیم به سمت ما می آیند . تقریبا حدود صد متری تا کشتی ایران چمران فاصله داشتیم .
به محض رویت هواپیماها پدافند بوشهر نیز به شدت فعال شده بود . رو به حاجی سبحانی کرده و گفتم حاجی چکار کنیم ؟ ایشان گفتند آن نیمکت چوبی رو سفت بگیر و دعای امن یجیب بخوان و اصلا نترس . خدا رحمت کند آقای سبحانی را خیلی خونسرد پاشنه یدک کش ایستاده بود و من نیز در حال خواندن دعای امن یجیب نیمکت چوبی را سفت گرفته بودم . از سمتی دیگر یک فانتوم ایران نیز از بوشهر بلند شده بود. یک لحظه دیدم یکی از هواپیماهای عراقی به سمت ما شیرجه رفت و موشک خود را رها کرد . موشک از بالای سر ما رد شد و مستقیم هدف بزرگتر را انتخاب کرد . موشک به قسمت موتورخانه کشتی اصابت و آن را از کار انداخت . با آمدن هواپیماهای عراقی که ماموریت خود را انجام داده بودند از محل دور شدند .راهنما به فرمانده یدک کش گفت فوری به کشتی پهلو بگیر تا من بالا برم . آقای عزیززاده که تازه فرمانده یدک کش تاسوعا شده بود به صورت مارپیچی حرکت می کرد. حاجی گفت خدر کشتی موشک خورده تو چرا کنترل خودت رو از دست داده ای ؟
پس از پهلو گرفتن به کشتی راهنما بالای آن رفته و با دو فروند یدک کش دیگر کشتی را به اسکله پهلو داد .
مصطفی خواجه نژاد
******

خاطره دوم : لاشخورها
حوالی عصر بود که یک فروند کشتی حامل پودر ماهی متعلق به کره جنوبی در حوالی تنگستان مورد اصابت موشک قرار گرفت و یک کشته و دو زخمی داشت . در آن زمان بعضی از کشورها یدک کش هایی را به منطقه فرستاده بودند برای نجات و اکثرا مورد حمایت عراقی ها بودند . به دلیل وجود اینگونه یدک کشها ، شناورهای بندر به اکراه حاضر می شدند به دریا بروند مگر با زور و وعده وعید .
آن زمان این یدک کشها که معروف به لاشخورها بودند به محض اینکه کشتی موشک می خورد جهت کمک و نجات به سمت کشتی روانه شده و با ناخدای آن قرارداد امضا می کردند که کشتی را نجات دهند و البته بار شناور نیز یا به این یدک کش ها می رسید و یا از بین می رفت .
الغرض! پس از موشک خوردن کشتی حامل پودر با آقای فیروز رزمی یکی از اپراتورهای خوب و ورزیده هم کشیک بودیم . بعد از گرفتن پیام و انتقال آن به نیروی دریایی و امور دریایی بندر ، مقرر شد برای نجات آنها یدک کش اعزام شود . کشتی در مختصاتی که موشک خورده بود متوقف شد و دیگر خطری آنها را تهدید نمی کرد . فاصله تا کشتی حدود 70 الی 80 مایل بود و زمان زیادی باید یدک کشهای ما طی می کردند . فرمانده کشتی گفت نیازی نیست که شما برای ما یدک کش بفرستید چرا که ما با یکی از یدک کشها قرارداد بسته ایم که ما را به جای امنی یدک کنند و به احتمال زیاد به بحرین می رویم . نام یدک کش لاشخور " آمستردام " بود و به کشتی مضطر پهلو گرفته بود .
با توجه به اینکه در آبهای ما کشتی را با کالای آن می برد در آن هنگام فکری به نظر من و آقای رزمی رسید که به کشتی و یدک کش آمستردام بگوییم اگر ممکن است دو نفر زخمی و شخص فوت شده از کشتی را از شما تحویل بگیریم و شما به مسیرتان ادامه دهید . این فکر مورد پذیرش قرار گرفت . فوری مراتب را به اطلاع نیروی دریایی منتقل کردیم . مقرر شد هرمز 23 که فرمانده وقت آن یک نفر اهل غنا بود به منطقه رود تا زخمی ها و فرد کشته شده را تحویل بگیرد . یک فروند ناوچه و یدک کشهای سیستان و برنا نیز مخفیانه به سمت موقعیت حرکت نمودند.
آن شب دو نفر کره ای نیز از تهران از سفارت کره به اتاق کنترل آمدند و تا صبح کنار ما بودند و البته کیف بزرگی نیز داشتند که پر از کیک و قهوه بود . آب جوش نیز با ما و تا صبح مشغول بودیم . خوشبختانه یدک کش لاشخور توقیف و به بندرعباس منتقل شد . کشتی نیز به بوشهر منتقل و پس از پهلودهی به اسکله و تعمیر به سمت مقصد بعدی حرکت نمود . من نیز به همراه جناب رزمی کتبا تشویق شدیم .
مصطفی خواجه نژاد
افسر وقت کنترل ترافیک بندر بوشهر
در زمان جنگ تحمیلی، جهت فعال نگهداشتن بندر امام،کشتی های خارجی و ایرانی در نزدیکی های خارک لنگر اندازی می کردند . زمانی که تعداد شناورها به ده تا پانزده فروند می رسید به صورت کاروانی به سمت بندر امام خمینی حرکت می نمودند . قبل از حرکت از طرف نیروی دریایی چند نفر به همراه تیربار و اسلحه های دفاعی ، و هیاتی از طرف کشتیرانی جمهوری اسلامی برای پیاده نمودن افراد اضافه و از طرف مرکز کنترل ترافیک بندر بوشهر نیز یک نفر برای پلمپ نمودن دستگاه های مخابراتی روی کشتی ها اعزام می شدند.
وقتی از طرف افسر کنترل ترافیک به کشتی ها کدی جهت مکالمه اختصاص داده می شد در طول مسیر تماس شناورها بر مبنای همان کد و از طریق پرسنل نیروی دریایی مستقر روی آن انجام می گرفت . در حالت عادی دو نقطه TT و SS را جهت تماس با کشتی ، حدفاصل بین بوشهر تا بندر عباس از جانب مخابرات دریایی و بوسیله دستگاه مورس تعیین کرده بودند . اگر حالت فوق العاده بود به غیر از این دو نقطه نیروی دریایی مرتب خودش با کشتی ها در تماس بود .
کاروان کشتی ها همین که به ورودی خور موسی می رسیدند راهنما گرفته و به طرف بندر امام حرکت می کردند . این کار در زمان جنگ به همین منوال صورت می گرفت . گاهی کاروان شناورها سالم به مقصد می رسیدند ، گاهی چند فروند مورد اصابت موشک قرار می گرفت و در این مسیر تعدادی از راهنمایان بندر به درجه رفیع شهادت نایل شده و تعدادی یدک کش های بندر نیز مورد هدف قرار گرفتند .

به نقل از همکار بازنشسته بخش کنترل ترافیک ، مصطفی خواجه نژاد :
"به خاطر می آورم کشتی ایران مدرس که کاپیتان آن ایرانی و همسرش آلمانی بود در یکی از کاروانها حضور داشت . کشتی ایران مدرس مورد اصابت موشک قرار گرفت . خانم فرمانده خود را به آب می اندازد و توسط یدک کش بندر که همواره به صورت اسکورت شناورها را همراهی می کرد- اغلب یدک کش تاسوعا که آتشخوار بود- ایشان را گرفته و با خود به بندر بوشهر می آورد . این خانم یکروزی در اتاق کنترل می ماند و سپس تحویل کشتیرانی جمهوری اسلامی داده شد" .
خاطره بامزه ای از زمان جنگ و از کشتی های کاروانی نیز به خاطر دارم که یک کشتی یونانی که با بار بود مورد اصابت موشک قرار گرفت . نیروی دریایی آن را تا سرپیچ کانال آورده و تعدادی از سربازان را روی برد آن مستقر نمودند . این سربازان وقتی گرسنه می شدند و نیروی دریایی آنها را فراموش می کرد با قاشق به قابلمه می زدند و روی کانال 16 وی اچ اف پخش می کردند.
سرراهنمای بازنشسته بندر ، آقای اسماعیل جهانگیری نیز از آن دوران خاطرات زیادی در سینه خود به یادگار دارند که یکی از آنها را در اینجا مرور می کنیم :
جنگ تحمیلی که ناخواسته بر مملکت ایران تحمیل شده بود چاره ای جز دفاع و از خودگذشتگی راه دیگری نداشت و ما راهنمایان نیز جدا از دیگران نبودیم . بنده به طور مداوم در کاروانها شرکت داشتم و بیش از صد بار هدایت کشتی های ورودی و خروجی را به صورت کاروان در کانال خور موسی به عهده داشتم که هر کدام از آنها خاطره و بحث مفصلی دارد . در یکی از کاروانها که به تعداد 17 فروند کشتی از لنگرگاه بوشهر به مقصد بندر امام بود شرکت داشتم . همه راهنمایان از بندر امام خمینی و تعدادی کمی نیز از بندرعباس در این کاروان شرکت کرده بودند .
سال 62 خورشیدی بود . به همراه راهنما "مسعود خدیوفر" ، اعزامی از بندرعباس در یدک کش بندر، تاسوعا ، ناهار می خوردیم و بعد از آن می بایست روی کشتی های کاروانی می رفتیم که همگی حوالی لنگرگاه بیرونی بوشهر لنگر انداخته بودند . مقرر بود ساعت 22 شب به سمت بندر امام حرکت کنیم .
راهنما خدیوفر رو به من کرد و گفت :" چه جالب است آدم داره می ره کشته بشه و ناهارش هم هندوانه و راگو باشه" .
به هر حال راس ساعت 22 سفر آغاز گردید . کشتی که من هدایت می کردم ایرانی بود . طبق برنامه ای که نیروی دریایی به ما داده بود می بایست کشتی ما در ردیف 14 قرار می گرفت . فاصله هر کشتی با کشتی جلوتر کمتر از نیم مایل دریایی بود . کشتی راهنما خدیوفر نیز ردیف 15 بود که حدود دو مایلی با ما فاصله داشت .
حدود ساعت ده صبح روز بعد در موقعیت اول کانال خور موسی بودیم که از سمت غرب دو فروند هواپیمای عراقی در ارتفاع پایین دیده شد . یادی کنم از آن تکاور رشیدی که مسئولیت پدافند کشتی ما را به عهده داشت.به محض مشاهده چه شجاعانه و از خود گذشتگی غیر قابل وصف خط آتش درست کرد و مانع حمله دو هواپیما به کشتی ما شد .
هواپیمای عراقی از پاشنه کشتی ما چرخیده و یک دور چرخش نمود و به کشتی ردیف 15 حمله ور شد و پل فرماندهی آن را به آتش کشید . شهید والامقام کاپیتان خدیوفر به همراه چند خدمه کشتی که البته ایرانی نبودند همگی به درجه رفیع شجاعت نایل گشتند . روحش شاد .
در بخش امور دریایی قسمت کنترل کشتی ها شاغل به کار بودم که مدیر وقت بندر،آقای سجادی، پیشنهادی به من داد که شما که استعداد خوبی دارید و در دوره آموزشی هم نفر اول شده اید چرا نمی روی دوره راهنمایی کشتی ها ؟
موافقت کردم و به همراه همکارانی که داوطلب دوره کارآموزی راهنمایی بودند به همراه راهنمایان بندر روی برد کشتی های ورودی و خروجی حاضر می شدیم .
دوره کارآموزی ما مصادف شد با تصمیم سازمان مبنی بر راه اندازی بندر امام(ره). زمان جنگ بود و بسیار خطرناک .
بر روی برد کشتی "ایران اسلامی" به عنوان کمک راهنما در کنار راهنما سبحانی ( روحش شاد ) در یکی از عملیات کاروانی کشتیها مستقر شدم . همه تقریبا جلیقه ضد گلوله و لباس ضد آتش پوشیده بودند.
بالاخره لحظه موعود فرا رسید و به منطقه رسیدیم . ابتدا کشتی های خروجی به سلامت از کانال خارج شدند . کشتی ما دومین کشتی ورودی بود . در حین ورود ناگهان صدای وحشتناکی شنیده و کشتی با آن همه بار به لرزه در آمد . دیدم کشتی ما که حامل بار گندم بود از ناحیه سینه مورد اصابت موشک قرار گرفته و دستگاه توپی که روی سینه مهار شده بود به گوشه ای پرت شده ؛ یکی از پرسنل نیروی دریایی با موج انفجار به دریا افتاد و به درجه رفیع شهادت نائل شد و دو پرسنل دیگر نیروی دریایی با سر در گندم ها فرو رفته و متاسفانه این دو عزیز هم شهید شدند .
با توجه به اینکه به قسمت بالای کشتی آسیب رسیده بود ادامه مسیر داده و راهنما کشتی را به اسکله پهلو داد. نقطه پرتاب شهید به دریا را سریعا گزارش نمودیم و آن دو شهید والامقام نیز روی اسکله بندر امام تحویل دادیم . روحشان شاد و یادشان پررهرو باد .

در یکی از عملیات کاروانی دیگر نیز با توجه به نیاز یدک کش جهت اسکورت و پهلودهی شناورها ، طبق ماموریتی که مدیر وقت بندر به بنده جهت اعزام یدک کش از بوشهر دادند، با دریافت این ماموریت به اداره امور دریایی مراجعه و هیچکدام از افراد حاضر نشدند به منطقه بروند . در آخر هم گفتند خودت که قبلاً روی واحد بوده ای . مدیر بندر هم که راهنما بوده خودتان بروید .
بالاخره به همراه سه نفر از همکاران که هیچکدام روی آن واحد نبودند مقرر شد اعزام شویم . ضمنا یک نفر از نیروی دریایی به عنوان بی سیم چی با ما اعزام شد .
یکروز قبل از عملیات از بوشهر حرکت کردیم . تاریکی شب به چاه های نوروز رسیدیم . با توجه به اینکه هر لحظه ممکن بود خطری ما را تهدید کند همانجا لنگر نموده و تا صبح روی عرشه کشیک دادیم .
دمدمای صبح به سمت بندر امام حرکت کردیم . طبق برنامه قرار بود شناورهای خروجی از بندر امام به صورت کاروانی خروج و سپس کشتی های ورودی به کانال ورود کنند . کشتی ها بدون هیچگونه خطری خروج و شناورهای ورودی نیز ورود کردند . هواپیماهای جنگی خودمان که جهت پشتیبانی بر فراز آسمان بودند و یدک کش بندر امام پس از پایان عملیات خروج و ورود منطقه را ترک کردند.
با بی سیم اطلاع دادند که باید ما هم به بندر امام برویم اما قرار بر این نبود که ما به سمت بندر برویم. هر پنج نفر روی عرشه نشسته بودیم و منتظر دستور . سکوتی همه جا را فرا گرفته بود . تقریبا من در چرت بودم که ناگاه با صدای مهیبی و همزمان با حرکت جهش گونه یدک کش، هر کدام به گوشه ای پرت شدیم. وقتی به خود آمدم دیدم هنوز شناور بالا و پایین می رود . پرسیدم چی شده ؟ بی سیم چی گفت بچه ها خدا به ما رحم کرد . یک موشک به فاصله سه متری یدک کش به آب خورد .
بی سیم چی با عصبانیت و بدون رمز شروع به صحبت با کنترل بندر امام کرد ( یدک کش بندر امام ،عباس ۱ بود و ما عباس ۲ ) اما کماکان کنترل به ما می گفت می بایست به بندر امام بیایید . بدون رمز بی سیم چی گفت ما مربوط به بوشهر هستیم . بالاخره مجوز حرکت ما صادر شد . چند ساعتی که به سمت بوشهر حرکت کردیم هوا به شدت خراب شد . حوالی جزیره خارک رادیو اعلام وضعیت قرمز کرد . همکاران همه جلیقه نجات پوشیده و روی عرشه یدک کش نشسته بودند . تنها من پشت سکان بودم . با هزار مشکل بالاخره شب به لنگرگاه بوشهر رسیدیم . به محض ورود به لنگرگاه ،کنترل بندر اعلام نمود یک فروند بارج از یدک کش رها شده و نیاز به کمک فوری دارد که من در جواب گفتم اینجا دیگر خطری شما را تهدید نمی کند و شناوری دیگر اعزام کنید ما به دلیل خستگی و سه روز در عملیات و این هوای خراب توان یافتن بارج را نداریم . و اینگونه بود که ماموریت ما به پایان رسید .
حاج حسن نجفی

پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج محلات به عضویت بسیج محله باغ زهرا در آمدم و با شروع جنگ تحمیلی در حالی که سیزده سال بیشتر نداشتم ؛ تصمیم گرفتم مانند دیگر بسیجیان به جبهه اعزام و در مقابل تجاوز نیروهای بعثی عراق ؛ به دفاع از میهن اسلامی بپردازم .
چندین بار جهت ثبت نام برای اعزام به جبهه به بسیج مرکزی مراجعه کردم اما به دلیل سن کمی که داشتم مرا نمی پذیرفتند . مشکل دیگری که وجود داشت کسب رضایت پدرم بود که او نیز به همین دلیل رضایت نمی داد .
بالاخره در مورخه 24 تیرماه 62 بدون اطلاع پدر و به هر نحوی که بود سوار اتوبوسی شدم که رزمندگان در آن جا گرفته و داشتند راهی پادگان آموزشی شیراز می شدند . به شیراز که رسیدیم بچه ها در تیپ احمد بن موسی سازماندهی شدند اما من و تعداد دیگری از بچه ها که ریز اندام و کم سن و سال بودیم را نپذیرفتند.
ولی من به همین راحتی دست بردار نبودم و باز هم یواشکی و دور از چشم مسؤلین پادگان سوار اتوبوسی شدم که بچه ها را به فرودگاه شیراز هدایت می کرد. در فرودگاه نیز با ذکر صلوات و خواندن آیت الکرسی در بین بچه هایی که نامشان را برای سوار شدن به هواپیما می خواندند جا گرفتم و بالاخره هواپیما از زمین برخاست و در فرودگاه ارومیه به زمین نشست.
یک ماه و نیم در ارومیه دوره های مختلف رزمی را سپری کردیم و من در تیپ المهدی که تحت فرماندهی جناب آقای اسدی بود، در گردان امام حسین قرار گرفتم. حاج علی نوری که فردی با اخلاص، ورزیده و زرنگ بود بعنوان فرمانده گردان معرفی گردید.
پس از سازماندهی ما را به منطقه عملیاتی اعزام نمودند و در عملیات والفجر 2 شرکت کردیم. در این عملیات ما به مدت یک هفته در محاصره ی دشمن قرار گرفتیم و در این مدت تبادل آتش خاموشی نداشت و بعد از اینکه نیروهای کمکی رسیدند محاصره شکسته شد.

به دلیل درگیری بسیار شدیدی که وجود داشت تعداد بسیار زیادی از عراقی ها کشته شدند و تعداد 12 رزمنده از گردان ما از جمله حاج علی نوری فرمانده گردان نیز به شهادت رسیدند. در این عملیات ما توانستیم منطقه ی کوهستانی واقع در کردستان که درتصرف عراقی ها بود تپه به تپه گرفته و تمام منطقه را پس بگیریم.
پس از چهار ماه حضورم در جبهه به بوشهر برگشتم اما دوری از میدان نبرد و رزمندگان در جبهه برایم سخت و دشوار بود . به همین دلیل مجدداً در مورخ 16/9/62 برای بار دوم به جبهه اعزام شدم و به عنوان نیروی پدافندی در زبیدات مشغول به پاسداری از خطوط جنگی شدیم.
در یکی دیگر از اعزامها وقتی که به منطقه رفتیم یک ماه و نیم از عملیات خیبر گذشته بود. ما را به عنوان نیروهای جایگزین و نیروهای پدافندی به فرماندهی شهید علیرضا چشم آلوس در جزیره مجنون که منطقه ای بسیار سنگین بود و با مرز عراق فاصله ای چندانی نداشت ، فرستادند. این منطقه بسیار خطرناک بود و مرتب بمباران می شد و در این بمبارانها شهید عالی حسینی در کنارم با ترکش خمپاره به شهادت رسید.
شهید چشم آلوس آمد و در کنار جسد شهید عالی حسینی اشک می ریخت و با شهید درد و دل می کرد و می گفت: «خوشا به حالت که شهید شدی، چطور دلت آمد ما را تنها بگذاری» . من هم درکنارش اشک می ریختم.
شهید چشم آلوس رو به من کرد و گفت: «خوشا به حالش...» . یک دفعه خمپاره ای دیگر بیرون از سنگر به زمین نشست و ترکش آن از دریچه سنگر وارد شد و به گردن شهید چشم آلوس اصابت کرد و بدون آنکه آخی بگوید و یا ناله ای کند به شهادت رسید.
بعد از عملیات بدر در مناطق عملیاتی زیادی از جمله عملیات کربلای 4 حضور داشتم . هر چند که عملیات کربلای 4 با شکست مواجه شد اما در عملیات کربلای 5 که بلافاصله درادامه ی عملیات کربلای 4 صورت گرفت بچه ها به پیروزیهای بزرگی دست پیدا کردند.

درعملیات کربلای 4 گردانها درجزیره مینو (آبادان) برای عملیات آماده شده بودند. قرار بود که ساعت 12 شب گردان های غواصی بروند و خط را باز کنند و زمانی که تمام کمین های عراقی را از سر راه برداشتند نیروهای زمینی که ما بودیم با قایق از جزیره مینو به سمت جزیره ی ام الرصاص عراق رفته و آنجا را به تصرف درآوریم.
ساعت 2 شب دستور حمله صادر شد و تمامی قایق ها به مواضع مورد نظر حمله کردند، اما بعدها مشخص شد که عراقیها از سه روز قبل منتظر حمله ی ما بودند. چون ستون پنجم عملیات را لو داده بود و به محض رسیدن قایقها به آن طرف اروندرود زمین گیر شدیم. نبرد بسیار سختی در گرفت و بسیاری از بچه ها شهید شدند. فردای آن روز نیز بسیاری از بچه ها به اسارت نیروهای عراقی درآمدند از جمله من که کمک آرپی جی زن بودم.
فردای روز عملیات من و آقای دارابی که کمک آرپی جی زن شهید امیر فرج زاده بودیم و همچنین آقای شیخ ابولی در عملیات کربلای 4 در مورخه 1365/10/4 به اسارت نیروهای بعثی درآمدیم. شهید امیر فرج زاده قبل از اینکه قایق ما حرکت کند با قایق دیگری سریعتر خودش را به آن طرف اروندرود رساند و وقتی که ما نیز به آن طرف اروندرود رفتیم متوجه شدیم که تیری به پای او اصابت نموده و نزدیکیهای صبح نیز تیری به پیشانی ایشان اصابت نمود و به سوی دیار حق شتافت و ما را تنها گذاشت. من نیز از ناحیه ی پاهایم زخمی شده بودم ، ترکش به یکی از زانوهایم و همچنین مابین انگشتهای پایم اصابت کرده بود.
پس از اسارت ؛ عراقیها ما را به بصره بردند و حدوداً یک هفته در یک کلاس درس که در یک پادگان نظامی واقع شده بود نگهداری نمودند . در آنجا بدلیل عدم رسیدگی به زخمی ها و مجروحینی که دارای جراحت زیادی بودند تعدادی از آنها به شهادت رسیدند.
پس از بصره ما را به بغداد منتقل و در سلولهای استخبارات عراق جای دادند . استخبارات محلی بود که افراد را برای بازجوئی های تخصصی می بردند. حتی نیروهای عراقی مخالف رژیم بعثی نیز در سلولهای انفرادی نگهداری می شدند و هر لحظه در اثر شکنجه صدای داد و بیداد آنها بلند می شد .
در بازجوئی های عراقی ها کاملاً مشخص شد که آنها اطلاعات کافی از عملیات کربلای 4 دارند و اظهار می داشتند که ما یک هفته است منتظر شما هستیم . پس از اتمام بازجوئیها ما را به زندان الرشید در شهر بغداد انتقال دادند.این زندان در شمال شرقی شهر بغداد قرار دارد و محل نگهداری مخالفان صدام بوده است. بسیاری از اسرای ایرانی که به صورت مخفی در عراق زندانی شده بودند در این زندان نگهداری می شدند .
عراقی ها اسیرانی ایرانی که در عملیات های کربلای 4 و 5 به اسارت در می آمدند به تدریج به این زندان منتقل می کردند و کلاً بچه های بوشهر که بعداً به جمع ما اضافه شدند شامل آقایان یوسف بختیاری، مهدی مرکبی، احمد دهباشی، محمد رمضانی، حسن شمشیری و محمد سیاح بودند .
بدلیل شکنجه های زیاد یک روز یکی از اسیران به نام آقای قاسمی اهل همدان طاقت نیاورد و شروع کرد به شعار دادن بر علیه صدام و اسرائیل .آن روز جمعه تیرماه سال 66 ساعت 9 صبح بود که عراقی ها ریختند و او را از آسایشگاه خارج کردند و بردند.پس از شکنجه های بسیار ساعت 2 بعد از ظهر جسم بی جان او را برگردانند. تقریباً ساعت 4:30 بود که در آسایشگاه و در مقابل دیدگان ما به شهادت رسید.

و اما خاطراتی کوتاه از دوران اسارت :
روزی که حضرت امام رحلت نمودند با اینکه هوا بسیار گرم بود اما بچه های اردوگاه لباس یک دست تیره پوشیده و غم و اندوه خود را این گونه به نمایش گذاشتند.
تعدادی از اسیرانی که دیگر نتوانسته بودند دوام بیاورند و به منافقین پیوسته بودند آنها را در یکی از 3 آسایشگاه بند 4 موقتا نگهداری می نمودند تا پس از اینکه مشکل انتقال آنها به اردوگاه اشرف (منافقین) حل شد به آنجا منتقل شوند. در روز رحلت حضرت امام این افراد به فوتبال بازی و توهین به حضرت امام پرداختند که توسط اسرای 2 آسایشگاه دیگر بند 4 حسابی و به حال مرگ کتک خوردند.
اردوگاه تکریت 11 اردوگاه مفقودین بود و چون ما جزء اسیران صلیب دیده نبودیم عراقی ها هر کاری که می خواستند بر سر ما می آوردند. از جمله شکنجه های آنها شکستن انگشتان دست و پا، وصل کردن برق و کشیدن اتو به بدنهای بچه ها بود که بیشتر اوقات منجر به شهادت بسیاری از اسرا می شد.
آنها نه تنها در ماه محرم اجازه عزاداری نمی دادند بلکه بدلیل کینه ای که از شیعیان در دل داشتند در این ماه بیشتر ما را مورد شکنجه قرار می دادند.
در ماه مبارک رمضان که اغلب بچه ها روزه می گرفتند برای جلوگیری از روزه گرفتن بچه ها آنها را به بیگاری می بردند و یا همه را در محوطه اردوگاه و زیر آفتاب به کار اجباری وا می داشتند و تنبیه های شدید می کردند اما اکثر بچه ها با روحیه بسیار خوبی که داشتند مقاومت کرده و روزه هایشان را نمی شکستند.
با وجود زمستانهای سرد و بی غذایی و تابستانهای گرم و بی آبی و فشارهای زیاد و شکنجه های بسیار، دشمن خودش اعتراف می کرد که ما اسرا چقدر صداقت ، ایمان ،نظم و انضباط اسلامی داریم.
یک روز تعدادی از بچه ها قرار گذاشتند که یکی از جاسوسهای عراقی را به نام ناصرگوش مالی بدهند. ناصر اسیر عرب زبانی بود که از ناحیه دست مجروح شده بود و از ابتدای اسارات مترجم عراقی ها بود ولی بعداً مطالب بچه ها را نیز به عراقی ها منتقل می کرد . ناصر می دانست که من با بچه هایی که قصد جانش را کرده اند مراوده دارم ؛ بنابراین اسم مرا نیز به سرباز عراقی داده و گفته بود که غریبی می داند چه کسانی می خواهند مرا بزنند.
همان سرباز عراقی ساعت 8 شب به سراغم آمد و 2 الی 3 ساعت از پشت پنجره آسایشگاه با من بحث می کرد و می گفت: «اگر اسم آنها را نگویی وای به حالت؛ فردا نشانت خواهیم داد...». آن شب خواب به چشمم نرفت؛ آقای شیخ ابولی کنارم نشسته بود و مرا دلداری می داد.
خلاصه فردا صبح ما را به صف در حیاط اردوگاه نشاندند و بعد همان سرباز عراقی آمد و مرا از بین 300 نفر با لگد جدا کرد و برد وسط حیاط. خودش و سه نفر دیگر از سربازان عراقی با کابل نیم ساعت به جانم افتادند. آن قدر زدند که لاشه ام را کشیدند و در آسایشگاه انداختند و تا مدتی کمرم راست نمی شد. تمام بدنم سیاه شده و دندانهایم لق شده بودند. اما آنها نتوانستند اسمی را از دهانم بیرون بکشند.
رسول غریبی
منبع : وبگاه خاطرات شهیدان استان بوشهر

بسم رب الشهداء و الصدیقین
در سالهای سراسر عشق و شور و هیجان که به روزهای پایانی نیمه اول 1364 مزین شده بود در خرمشهر، در فاصله ای به عرض اروند با نیروهای عراقی تحت نیروهای ویژه تیپ 33 مستقل المهدی ( لشکر فعلی) مستقر بودیم.
خط مقدم تحت عنوان خط فریب معرفی شده بود به همین خاطر علیرغم اینکه نیروی بسیجی و از سپاه پاسداران بودیم ، از اسلحه سازمانی ارتش یعنی ژ3 استفاده می کردیم. روزهای خون و غیرت بود، روزهای مرد و مردانگی و آزمون مردانگی، روزهای فرقان حرف وعمل، روزهای سرد و شب های گرم ، روزهای فراق یاران ، روزهای درد و بی دردی، روزهای تعیین هستی و نیستی، روزهای خوش سلیقگی و بد سلیقگی، روزهای روشن و شبهای روشن تر، روزهای یکرنگی و بی رنگی، روزهای آرزوی وصال، روزهای شرمندگی تاریخ در برابر این همه غیرت و شکوه، روزهای خستگی قلمها از نگارش این همه مردانگی، روزهای خوش بدون غرب نشین های به مسند تکیه زده امروز، روزهای نمود معصومیت طفل های پیر نما، روزهای صمیمی بی دلیل، روزهای پر تلاطم رقابت برای ایثار و ایثارگری، روزهای مبارزه برای قهرمانی در ماراتن بزرگ شهادت، روزهایی که هیچ فرد بی پدر و برادری خلاء محبت آنها را احساس نمی کرد، روزهایی که پایانش برای بازماندگان هر روز سخت و سخت تر شد و بدتر اینکه هنوز که هنوز هست بعضی مواقع متهم می شوند به ادامه جنگ و عواقب آن، ولی بازماندگان سالهای سال است که خون دل می خورند و با چاه های بی آب دل های خود درددل می کنند.

در حالیکه روزهای گرم شهریور 1364 تحفه بهشتی خود را به میهمانان بی ادعا و عجول تقدیم می کرد، بعد از مدتها تلاش و استغاثه از درگاه خداوند و پشت سر گذاشتن پیش نیازهای ورود به مکتب شهدا، امید خیلی زیادی داشتم که پذیرش شوم و واقعا کارها هم داشت به خوبی پیش می رفت و شبی در عالم خواب به رویای دوستان شهیدم رفتم و آنها بودند که این خبر را به من دادند. روزهایی که با معیار روز و ساعت و ماه دنیوی سنجش پذیر نیست. در این روزهای انتظار که خیلی شیرین و سخت بود ، فرمانده ای داشتیم که بنا به موقعیت سازمانی و شاید مسئولیت هایش خیلی تندی و بد خلقی می کرد تا اینکه بحثی با ایشان پیش آمد و از روی عصبانیت در غیاب ایشان یک سری حرفهایی رد و بدل شد و این موضوع باعث رنگ باختگی روح و روان صیقل یافته ام گردید و بعدها پس از التماس زیاد از خداوند شبی در عالم خواب دیدم که بین بنده و دوستان شهیدم همان فرمانده حائل شده و آنجا بود که دریافتم همین امر سبب محروم ماندنم از این فیض الهی شده بود.
دیگر دیر شده بود و باید سالهای سال ریاضت کشید تا بتوانی در زلال آب معرفت روح را به آب زنی و نفسی تازه کنی .
اکبر جعفری
******

عملیات مرصاد ، در عین پیچیدگی عملیات تقریبا آسانی بود. اوج آن در تنگه چهارزبر در حدود سی و پنج کیلومتری غرب کرمانشاه اتفاق افتاد اما ماجرایی که می خواهم تعریف کنم یک هفته بعد از عملیات اتفاق افتاد.
فرمانده جوانی به محور آمده بود که احتمالا اصلا جنگ ندیده بود. سوتی های عجیبی می داد مثلا نیروها را به جاده می برد تا راهپیمایی نظامی کنند (بدو رو ) یا نیروها را به قله مقابل که جنگلی بود می برد و کلاه خودهای برجای مانده را روی شاخه درختان می بست و شروع به هدف گیری می کرد.
حریف من نمی شد چون بسیجی بودم و به حرفش گوش نمی دادم. اما بنده خداها سربازها دل پر خونی ازش داشتند. همیشه هم با بدبیاری مواجه می شد. بار اول یکی از فرماندهان ارشد سپاه تو جاده جلوشو می گیره و با توپ و تشر بش دستور میده سریعا برگرده به مقر. بار دوم بسیجی های مستقر در کوه مقابل با این تصور که مجاهدین پاتکی زده اند بسویشان تیراندازی کرده و با رسوایی به پایین قله فرستاده بودند و خلاصه هر روز ماجرایی جدید خلق می کرد تا اینکه ....
تنگه چهار زبر شده بود پارک ملت و مردم فرار کرده از ترس جنگ از سمت کرمانشاه به خانه و کاشانه شان در شهرهای مرزی بر می گشتند . توفقی می کردند و ما هم مثل لیدرهای تور وسط آهن پاره های تانک و نفر بر و اجساد متلاشی ، توضیحات لازم را به مردم می دادیم. در یکی از روزها خانواده شهدا به منطقه آمدند و یک وانت هندوانه هم برای ما هدیه آوردند.فرمانده جوان دستور داد هندوانه ها را وسط کوه انبار کنند و تا او دستور نداده کسی حق ندارد به آنها دست بزند.
اما من فکر دیگری داشتم ...آن روزها به قول قدیمی ها از دیوار صاف بالا می رفتم و بسیار فضول و شیطان ؛ با بچه ها هماهنگ کردم نیمه های شب نارنجکی وسط محوطه منفجر می کنم . به محض شنیدن صدای انفجار شما تیراندازی هوایی کنید. با چند نفر هم هماهنگ کرده بودم در وانفسای این بلبشو عملیات برداشتن و تقسیم آن در سنگرها را انجام دهند. خلاصه همین برنامه را پیاده کردیم و آن شب تا دیر وقت مشغول هندوانه خوردن بودیم و شکمی از عزا در آوردیم .
صبح رفتم سنگر فرماندهی و برای اینکه مشکلی برای سربازان ایجاد نشود گزارش کامل ماجرا را گفتم. فقط نگام كرد. مطمئن بودم کار دیگری از دستش بر نمی آمد وگرنه اگر قدرتش را داشت همانجا تیربارانم می کرد .تا روزهای بعد عملیات هندوانه نقل محفل رزمندگان مستقر در تنگه چهارزبر بود ......یاد همه سربازان و بسیجیان مخلص گرامی باد .......جبهه فقط جنگ نبود ....گاهی از این عملیاتها هم داشتیم ....
محمد غمخوار

رمضان سال ۶۲ در منطقه شرحانی عراق درگیری های بسیار سختی با نیروهای عراق داشتیم . با توجه به اینکه آن منطقه خاک عراق بود و چند حلقه چاه هم در آن منطقه داشت ، بازپس گیری آن منطقه برای عراقی ها از اهمیت بالایی برخوردار بود .
در یکی از شبها که گردان ما در حالت پشتیبانی به سر می برد ، سحرگاهان نیروهای عراقی با حمله گسترده هوایی ،توپخانه ،زرهی و پیاده نظام توانست پاسگاه شرحانی را پس بگیرد .
با توجه به اینکه آن منطقه برای عراق حیثیتی بود برای ایران نیز از منظر نظامی بسیار مهم بود . بعد از فتح پاسگاه توسط عراق ،توپخانه ایران آتش گسترده ای با پشتیبانی هوایی بر روی پاسگاه شرحانی ریخت که موجب ترک و عقب نشینی عراقی ها شد .
جهت اطمینان از عقب نشینی عراقی ها چند نفر داوطلب می بایست به پاسگاه اعزام شده که بنده به اتفاق چند نفر دیگر این ماموریت را که بسیار کار سختی بود و می بایست به حالت سینه خیز یا دو زانو مسیر را طی کرده به انجام رساندیم . پس از اطمینان از نبود عراقی ها به عقب برگشته و گزارش تخلیه پاسگاه به فرماندهان اعلام و جهت حفظ پاسگاه به آنجا نقل مکان کردیم.
پاسگاه شرحانی منطقه وسیعی بود که بیشترین فاصله با عراقی ها ۱۵۰ متر و کمترین فاصله ۸۰ تا ۹۰ متر بود . در آنجا چهار سنگر نگهبانی داشتیم که یکی از آن سنگرها ،سنگر استراق سمع در فاصله ی ۸۰ متری عراقی ها بود .
با توجه به فاصله کم امکان ساخت خاکریز توسط لودر و بولدزر نبود به همین دلیل با بیل و کلنگ کانالی حفر کرده و خاکریزی ساختیم .سنگرهای استراحت نباید از خاکریز بالاتر باشد و در دید دشمن قرار گیرد به همین دلیل اگر هم می خواستیم در سنگر بنشینیم سرمان به سقف سنگر می گرفت .کوتاهی سنگر یک طرف ،گرمای تابستان و وجود جانورانی همچون موش و عقرب نیز مشکلات خاص خود را داشت .
به پاسگاه شرحانی شهرک ۶۰ نیز می گفتند چرا که به خاطر فاصله کمی که عراقی ها با پاسگاه داشتند اغلب از خمپاره ۶۰ استفاده می کردند ( خمپاره ۶۰ دارای برد کم ولی بدون زوزه کشیدن منفجر می شد).
در آن شبهای رمضان دایما با عراقی ها بر سر پاسگاه درگیر بودیم . یکی از شب ها که بنده به اتفاق رزمنده ای دیگر پاسبخش بودیم فرمانده گروهان رو به من کرد و گفت تلفن سیمی ( قورباغه ای ) سنگر استراق سمع که با آن گزارش خط به ایشان می دادیم قطع شده و برو چک کن و علت خرابی را برطرف کن .

به اتفاق همرزمم سیم تلفن را در دست گرفتیم و به سوی سنگر جلویی رفتیم . به سنگر که رسیدیم نگهبان فرمان ایست داد و درخواست رمز عبور کرد . پس از اعلام رمز عبور وارد سنگر شدیم .
قبل از چک کردن سیم تلفن ،دوربین مادون قرمز یا همان دید در شب را از دست یکی از نگهبانان گرفتم . تقریبا ساعت دو بامداد بود . به محض اینکه دوربین را به سمت عراقی ها گرفته و نگاه کردم ،دیدم یک گردان عراقی حدود ۶۰ متری ما روی یک تپه کوچک نشسته و فرمانده آنها نیز بالای سرشان پیداست . با تندی رو به نگهبان کردم و گفتم شما چکار می کنید . عراقی ها جلویتان اومدن و حواستون نیست؟ باورکردنی برایشان نبود .
در کنارم یکی از همرزمان سبزواری بود گفتم بیا ببین. دوربین را گرفت و نگاه کرد و چون دستش می لرزید گفت اشتباه می کنی . اینها بوته هست . دوربین را روی گونی سنگر گذاشتم و وقتی همه مطمئن شدند سریع به سنگر عقب که تلفنش سالم بود برگشته و تلفنی فرمانده گروهان را مطلع ساختم. البته خیلی هیجان زده بودم که فرمانده بنده را دلداری داد و گفت اینها در شب عرضه حمله کردن ندارند و زود برگرد برو سنگر جلویی و گروهان های دیگر هم اطلاع دهید . ده دقیقه بعد فرمانده به سنگر آمد و پس از اطمینان از حضور عراقیها دستور داد به هیچ وجه تیراندازی به سمت آنها نشود .
نزدیکی های صبح فرمانده عراقی دستور حمله را صادر کرد غافل از اینکه عملیات آنها لو رفته بود . با توجه به اینکه منطقه نعل اسبی بود و در وسط ما با گروهان بغل واقع شده بود فرصت هر گونه حرکتی از آنها گرفته شد و از دو طرف به آنها شلیک می شد . توپخانه نیز به نحو احسن وظیفه خود را انجام می داد . عراقیها که متوجه اوضاع شدند فرار را بر قرار ترجیح دادند و در حین فرار در تیررس تیربار ما قرار گرفته و تلفات می دادند . البته غرور نیز ما را گرفته و به دنبال آنها رفتیم و تا سنگرهای استراحت آنها نیز پیش روی کردیم و کلی وسایل ، تجهیزات و مواد خوراکی از سنگرهایشان با خود آوردیم . دستور عقب نشینی داده شد. درگیری تا ظهر ادامه داشت و از آن گردان تعدادی اسیر و تعدادی هم کشته دادند . از نیروهای ما نیز یک شهید و چند مجروح داشتیم .
با توجه به بازجویی هایی که با اسرای عراقی ها داشتیم اقرار کردند که این گردان ، گردان کماندویی عراق بوده و خوب به یاد دارم فردای آن روز تیتر اول روزنامه جمهوری اسلامی این بود که گردان کماندویی عراق در منطقه شرحانی تار و مار گردید .
دو ماه پس از این عملیات در همان منطقه در حالت پدافندی به افتخار جانبازی نائل شدم .
نعمت حیدرزاده

سال شصت و هفت بود .چند ماهی می شد که در جبهه های جنوب در منطقه ای به نام شط علی حالت پدافندی داشتیم. هوا بسیار گرم و طاقت فرسا بود. آنقدر شرجی و رطوبت زیاد و نفس گیر بود که علی رغم فاصله کم ما که در پاسگاه سوم یعنی خط مقدم در حدود سیصد چهارصد متری عراقیها بودیم نه ما حوصله جنگ و جدل داشتیم و نه عراقیها و لذا همه چیز آرام بود.
از گرمی و رطوبت آنجا همین را بگویم که همه نیروها لباس از تن کنده با رکابی سفید و شورتهای معروف به مامان دوز روی پل نصب شده در مرداب زندگی می کردیم و غروبها حال برخی از بچه ها بد میشد و حالت تنگی نفس می گرفتند که با قایقی که داشتیم توی مرداب حرکتی می کردیم تا هوایی بخورند. درجه حرارت و در صد رطوبت چنان بالا بود که فرماندهان معمولا بعد ده، پانزده روز نیروها را - به جز من و چند نفر پوست کلفت دیگر که از جنوب آمده بودیم و تقریبا عادت داشتیم- جابجا می کردند .
همه نوع وظیفه ای را انجام می دادم ... راندن قایق، سرم وصل کردن به افراد بد حال، دادن مرخصی ساعتی الکی به نیروها و اعزام آنها از طریق آمبولانس به بیمارستانهای منطقه بویژه شهید بقایی اهواز، زدن پشه بند جهت جلوگیری از نیش پشه های سمج که دیگر پماد بد بوی سنگر هم حریفشان نبود و ....تا اینکه یه شب راننده آمبولانس درد کلیه گرفت و به قول متن فیلم روایت فتح « تو چه میدانی درد کلیه چیست؟» مادر همه دردهاست.....
مثل مار زخمی به خود می پیچید. آمپول زنی را به صورت تجربی یاد گرفته بودم و چند تا آمپول هیوسین داشتیم که دوتاش را خرج این بنده خدا کردم اما دردش تسکین نیافت. هیچکدام از ما گواهینامه رانندگی نداشتیم. حدود ده ، دوازده نفر بیشتر نبودیم. پیشکسوت محور شده بودم و هر کاری داشتند می گفتند غمی چکار کنیم ؟ گفتم کسی هست که رانندگی بلد باشد؟ طلبه ای داشتیم از مشهد آمده بود. لباس روحانی به تن نمی کرد و با لباس بسیجی اکثر اوقات رادیوی جیبی داشت به گوشش می چسبوند و رادیو را با موج صدای عراق تنظیم کرده بود و برنامه ای را گوش می کرد که آزادگان عزیز به خانواده هایشان پیام می دادند و گاهی هم هایده و گوگوشی پخش می کرد که البته طلبه ما احتمالا این قسمتها را سانسور می کرد و گوش نمی گرفت . خودش که اینطور می گفت خلاصه دستی بلند کرد و گفت ...من...من رانندگی بلدم اما گواهینامه ندارم....گفتم بشین پشت فرمون آمبولانس... .

روی فرم ماموریت نام بیمار را که از اهالی رودبار گیلان بود نوشتم و چند نفری روی تخت آمبولانس زهوار در رفته خوابوندیمش و خودم هم به عنوان همراه کنارش نشستم ...طلبه همرزم شروع به رانندگی کرد....چند کیلومتر پل را به سلامت عبور کردیم و افتادیم جاده خاکی پر از چاله و چوله ناشی از اصابت توپ و خمپاره. با هر افتادنی توی چاله بیمار فحش و ناسزا می گفت و منم صلوات می فرستادم .یه بار آمبولانس چنان با سرعت به چاله ای افتاد که بیمار از تخت به کف افتاد و کله من با قدرت تمام به سقف آمبولانس. مریض بدحال شروع به داد و بیداد کرد ....هوا تاریک بود و چشم چشم را نمی دید .آمبولانس ایستاد و راننده پیاده شده بود. با ناراحتی گفت چرا ناسزا می گویی؟ مگر روی پر قو دارم رانندگی می کنم ...همه جا چاله چوله است ...چکار کنم ....می دانستم خیلی رانندگی بلد نیست و همینطوری شانسی داره میرونه ....اما بالاخره می راند و چاره ای جز التماس نداشتم.درد شدید کلیه رزمنده ما را بی توان کرده بود و جانش در خطر بود....با هر مکافاتی راضیش کردم باز پشت فرمان بنشیند.به شرطی قبول کرد که بیمار فقط ناله کند و فحش و ناسزا ندهد ....خدا را شکر ناله بیمار را قبول کرده بود.
از اینجا به بعد وظیفه من خیلی سنگین شده بود. هر وقت احساس می کردم زمان فحش و ناسزا رسیده چنان با قدرت صلوات می فرستادم که راننده صدای بیمار را نشنود. با هر جون کندنی بود به آسفالت رسیدیم و سریع به یکی از موقعیتهای سپاه رفتیم و موضوع را گفتم. یه راننده ای به ما دادند و طلبه عزیز اومد کنار تخت و دونفری بیمار را تا بیمارستان شهید بقایی اهواز همراهی کردیم.خواستم لبخندی به لبهاش بیارم ....گفتم حاج آقا رادیو عراق ترانه جدیدی پخش نکرده.گفت: "ولمون کن غمی ....امشب به اندازه صد سال فقط ناسزا و لعنت شنیدم ".
گفتم خداوند شما را صبور آفریده ....طوریم نگام كرد که دیگه چیزی نگفتم ....یادشان به خیر ...هم طلبه خوب مشهدی ، هم بیمار کلیوی رودباری و هم همه بچه های باصفای گردان خط شکن المهدی لشکر ۴۳ امام علی ع
محمد غمخوار

رویش سبزه و گلها در منطقه مژده آمدن بهار سال 61 را می داد . به همراه تعدادی از بسیجیان بوشهری اوایل اسفندماه سال 60 در تپه ماهور های منطقه زعن که مجاور رودخانه کرخه و روبروی شهر شوش دانیال قرار داشت مستقر شده بودیم .
فاصله ما با خط متجاوزین بعثی از 50 تا 200 متر متغیر بود و مساحت وسیعی از آن منطقه به گردان ما سپرده شده بود تا در مقابل دشمن از آن محافظت نماییم .
هفته آخر اسفند بود که چند نفر آقای کت و شلواری کیف به دست وارد منطقه شدند . یکی از آنها وارد سنگر ما شد و از کیف خود چند بسته اسکناس 100 ریالی را در آورد و گفت : بنده از طرف رهبر انقلاب حضرت امام خمینی (ره) به مناطق جنگی آمده و وظیفه داریم ضمن ابلاغ سلام رهبر ، این اسکناس ها را که به دست امام متبرک شده ، میان رزمندگان تقسیم کنیم . سپس به هر کدام از ما یک اسکناس داد و بعد از آن منطقه را ترک کردند .
نیمه های شب دوم فروردین ماه سال 61 با اعلام رمز مقدس یا زهرا ، مرحله اول عملیات فتح المبین آغاز شد . از گردان ما نیز رزمندگان اسلام به نیروهای عراقی حمله کردند و در ساعات اولیه پیشروی هایی نیز حاصل شد ولی به عللی ناچار به عقب نشینی و استقرار در مواضع قبلی مان شدیم . در آن شب تعداد زیادی از همرزمان از جمله فرمانده گردان و معاونینش شهید و مجروح شدند و پیکر مطهر برخی شهدا نیز در میدان مین وسط مواضع ما و عراقی ها بجا ماند و امکان به عقب آوردن آنها وجود نداشت .
من و تعداد دیگری از همرزمان که از عملیات آن شب جان سالم به در برده بودیم به حفاظت از آن منطقه ادامه دادیم . پس از عملیات ، آتش دشمن بر روی منطقه شدت بیشتری گرفته و تحرک نیروهای گردان ما نیز کاهش یافته بود. مشاهده پیکر شهدای پراکنده در میدان مین و عدم دسترسی به آنها جهت برگشت ، آتش سنگین دشمن و خروج تعداد دیگری از همسنگران از منطقه به سبب مجروحیت ، به شدت روحیه نیروهای باقی مانده را تضعیف کرده بود .
در یکی از این روزها ، آتش دشمن شدیدتر شده به طوری که بوی باروت ناشی از انفجار گلوله های توپ و خمپاره و نارنجک تفنگی ، سراسر منطقه را فراگرفته بود . در همین گیر و دار ناگهان بوی عطر دل انگیزی مشامم را نوازش داد . تعجب کردم و در ابتدا فکر کردم که دچار توهم شده ام . چطور می شد در میان فضای انباشته از این همه دود و باروت ، چنین عطری به مشام برسد . از مابقی همرزمان پرسیدم که آیا آنها نیز چنین بویی را استشمام کرده اند . همگی گفتند ما هم این بو را استشمام کرده ایم . پس از مدت کوتاهی چنان بوی این عطر روح افزا و دلربا منطقه را فرا گرفت که تمامی رزمندگان از آن سرمست شده و می گفتند یقینا که مولا و آقایمان صاحب الزمان (عج) در اینجا حضور یافته و از ما پشتیبانی می نماید .
انتشار این بوی خوش ، روحیه ای دوچندان به ما داد و توانستیم در مرحله دوم عملیات فتح المبین در هفتم فروردین ماه 61 بر دشمن یورش برده و آن منطقه را از لوث وجدشان پاک کنیم .
الهم عجل لولیک الفرج
عبدالرضا درخشانیان
فرمانده پایگاه مقاومت بسیج بلال حبشی بندر بوشهر
********
در مرداد ۱۳۶۷، دو دستگاه تریلر و یکدستگاه جرثقیل Tadano و حدود ده نفر از سرباز سپاه، برای مونتاژ و نصب سنگرهای پیش ساخته بتونی در جبهه در اختیار داشتم. فراخوان ملی اعزام به جبهه های نبرد با نیروهای متجاوز بعث عراق داده شده بود و نیروهای بسیجی زیادی در جبهه ها حضور پیدا کرده بودند. روزها در ناوتیپ امیرالمومنین( ع) در منطقه جراحی ماهشهر عملیات مونتاژ را انجام میدادیم و شب ها نیز سنگرها را بارگیری و برای نصب به حاشیه اروند می بردیم و علاوه بر آن آهن آلات مورد نیاز مهندسی رزمی را از بندر امام خمینی ره( شاهپور سابق) که تقریبا تعطیل شده بود و هیچ کشتی به آن تردد نمی کرد، بارگیری و به منطقه عملیات انتقال می دادیم. دمای بالای هوا، شرجی نفس گیر و بخصوص هجوم پشه ها در شب، همه را بخصوص نیروهایی که جنوبی نبودند، کلافه نموده بود و بدلیل عدم وجود برق و پنکه رومیزی، امکان حضور در سنگرها میسر نبود و شلیکهای بدون توقف نیروهای عراقی بخصوص در شب ها، راهی جز رفتن در سنگر را باقی نمی گذاشت. ایام سخت و طاقت فرسایی بر نیروهای رزمنده و سربازان جان برکفی که در اختیار داشتم، می گذشت ولی بایستی برای حفظ جان نیروهای رزمنده بسیجی، عملیات نصب سنگرها را بدون توقف ادامه می دادیم.
حیف که حال و روز آن روزگاران در هیج جای تاریخ دفاع مقدس ثبت و به تصویر کشیده نشده است.
علی ابراهیم زاده


بسم رب الشهداء والصدیقین
ای شهیدان،عشق مدیون شماست هرچه ما داریم از خون شماست
ای شقایق ها و ای آلاله ها دیدگانم دشت مفتون شماست
باباجان سلام.
میخواهم به خاطر همه چیزهایی که به من ارزانی کردی و همه چیزهایی که به من یاد دادی و ذره ذره به جانم نشاندی از تو تشکر کنم. باباجان ممنون که برایم دست زدی و تشویقم کردی. ممنون که یادم دادی هیچ وضعی آنقدر وخیم نیست که نشود تحمل کرد و هیچ مشکلی آنقدر بزرگ نیست که حل نشود. باباجان ممنون که وقتی برای اولینبار از تو پرسیدم خدا کجاست؟ گفتی خدا در قلب آدمهاست.
باباجان
قربان قلبت بروم که تمام زندگی به عشق انسانهای دیگر تپش داشت و مهربانی کرد. قلبی که تمام عمر عاشقانه میتپید برای مادرم و برای ما بچه هایت و تمام کسانی که عاشقت بودند و هستند. برای تمام کسانی که نیازمند و محتاج تو بوده و هستند و تمام کسانی که تو به دادشان رسیدی.
باباجان
ممنون که برای زندگی ما تمام تلاشت را کردی تا یاد بگیریم برای زندگی تلاش کنیم. محتاج کسی نبودی ، تا یاد بگیریم محتاج کسی نباشیم. دلی را نشکستی، کسی را نرنجاندی و یادمان دادی انسان باشیم و ببخش اگر به اندازه تو بزرگوار و بخشنده و بیکینه نیستم.
باباجان
میدانم که همه پدرها قهرمان زندگی فرزندانشان هستند اما تو چیز دیگری هستی، تو انگار از دل افسانهها آمده بودی که اینقدر پاک،اینقدر قوی و باصلابت و اینقدر رئوف و مهربان و بااحساس بودی. تو از آن پدرهایی هستی که بچههایت هرچقدر بزرگ باشند به تو تکیه نمیکنند؛ بلکه در آغوشت پنهان میشوند. از آن پدرهایی که هر فرزندی آرزوی داشتنش را دارد.
بابای عزیزم ، مهربانا
سالهاست گرمای پر مهر دستانت نوازشگر وجودم نبوده است ، اما عشق ، مهر وایثارت همیشه سایه گستر زنگیم می باشد.
بابای خوبم
دوست داشتم امروز بودی ، تا روز با شکوه پدر که هر فرزندی به دیدار پدر عزیزش می رود و به او تبریک می گوید ، اما می دانم که هستی حتی حاضرتر از همه پدرهای دنیا ، بابا جان همیشه تو را در کنارم احساس می کنم.
باباجان
قربان خندههایت. قربان در فکر رفتنها و آیندهنگریها و حسابوکتابهای پدرانهات. قربان بغضکردنها و چشمتر شدنهای انسانی و معصومانهات. قربان نفسهای آخرت که وقتی سینه ات با سرب داغ دشمن بعثی شکافته شد و به لقاء حق رسیدی ، قربان آن دمی که به عشق حسین ابن علی بر زمین ریختی ، قربان آن لحظه ای که با نثار جان شیرینت از همه هستی ات گذشتی تا این مرز وبوم ، مردمش با دین و دنیایشان باقی بماند.
بابای خوبم
از تو می خواهم مرا بخاطر ناشکیبایی ام ببخشی ، تو خود خواهان این بودی که همچون بی ی ات زهرای اطهر بی نشان باشی لکن ما تاب و توان بی نشانی ات را نداشتیم و حسین را واسطه بی قراریمان قرار دادیم تا :
پس از عمری غریبی بی نشانی خدا می خواست در غربت نمانی
از آن سرو سرافراز تو هر چند پلاكي بازگشت و استخواني
و اما ای عزیزان و مخاطب گرامی :
شهادت را نه در جنگ ، که در مبارزه می دهند ولی ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم، غافل از اینکه شهادت را ، جز به اهل درد نمی دهند.
خدایا ؛ عزتی بالاتر از آن نیست که من بنده ی تو باشم ، فخر و مباهاتی بالاتر از این نیست که تو پروردگار من هستی .
خدایا ؛ تو آنگونه هستی که من دوست می دارم ؛ خدایا ، بار پرودگارا ؛ مرا آنگونه قرار ده که خود دست می داری. الهی عاملنا بفضلک یا کریم و یا رحیم
والسلام علیکم و رحمه ا. . . و برکاته
احمد غریبی

شهید محمد غلامی زاده از پدر و مادری به نام های علی و خاتون پنجم آبان ماه 1330 در روستای پوزگاه از توابع شهرستان گناوه در استان بوشهر دیده به جهان گشود و تحت تربیت خانواده ای مذهبی و معتقد رشد و تربیت یافت .
محمد دوران کودکی خود را با تحصیل در مقطع ابتدایی گذراند و پایه ششم را در شهر اهواز به پایان رساند و به دلیل مشکلات معیشتی و امکانات آن زمان نتوانست تحصیلات خود را ادامه دهد . پانزده ساله بود که به بوشهر آمده و مشغول به کار و فعالیت شد . ایشان چون تک فرزند و نان آور خانواده بودند، دوره آموزشی خدمت سربازی خود را گذراند و پس از آن معافیت سربازی خود را دریافت نمود .
شهید درعنفوان جوانی در حالی که بیست و یک بهار از عمر شریفشان می گذشت با پری ایروانچی ازدواج نمود و ثمره آن سه فرزند دختر و سه فرزند پسر بود . او همسر و فرزندان خود را بسیار دوست می داشت و آنان را احترام می کرد . وی فردی معتقد و باایمان بود و سجایای اخلاقی اعم از تواضع و خوش برخوردی را در عمل خود زنده کرده بود و نیز ساده زیست بود و به ظواهر دنیا اهمیت نمی داد و به ظواهر دنیا اهمیت نمی داد و با ایمان ، خوش اخلاق و خوش رو بود . به طوری که زبانزد همه همکاران و خانواده و اقوام خود بود. از صفاتی همچون غیبت و دروغ گویی نفرت داشت . بر انجام دقیق فرائض دینی به ویژه نماز و روزه تاکید بسیاری داشت و بعد از ازدواج به تحصیل خود ادامه داد و صبح ها کار می کرد و شب ها در کلاس درس حضور پیدا می کرد .
عشق وافری به بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران حضرت امام خمینی (ره) ابراز می داشت و پیرو محض ایشان بود و در تظاهرات قبل از انقلاب هم شرکت فعال داشت . شهید در حالی که در بندر بوشهر در حین خدمت به نظام و اسلام و جامعه بود با آغاز جنگ به صورت داوطلبانه از طریق بسیج به جبهه جنگ حق علیه باطل اعزام شد.
پس از دوازده سال زندگی مشترک ، سرانجام در سن 33 سالگی در بامداد روز پنجم اسفندماه سال 1363 در حالی که در جزیره مجنون برای بردن آذوقه با قایق به خط مقدم عازم شد به علت اصابت ترکش به سینه و کتف چپ به بیمارستان خاتم اهواز انتقال یافت که در اثر خونریزی زیاد در بین راه به درجه رفیع شهادت نائل شد و پس از تشییع باشکوهی در گلزار شهدای بندر بوشهر به خاک سپرده شد . روحش شاد و راهش پررهرو باد .
******

یادی کنیم از شهید والامقام غلامرضا کنگانی از همکاران خوزستانی ، شهر گتوند که پس از جنگ تحمیلی عراق علیه ایران و ویران شدن خانه و زندگی او درکوی بندر خرمشهر ، به بندرعباس و سپس به بوشهر منتقل شد و برهه ای از فعالیت کاری خود را به عنوان افسر عملیات لایروب در بندر بوشهر گذراند.
ایشان در سن سی و یک سالگی در جبهه حق علیه باطل و درگیری نیروهای بعثی در عملیات والفجر 8 – آزادسازی فاو – به عنوان فرمانده گردان پشتیبانی بر اثر تیر و گلوله های اصابت شده بر پیکرش در چهارم آذرماه سال یک هزار و سیصد و شصت و پنج به فیض عظیم شهادت نائل آمد و پس از تشییع باشکوهی طبق وصیت نامه اش در گلزار شهدای شهر گتوند در استان خوزستان به خاک سپرده شد. روحش شاد و راهش پررهرو باد .
******

شهید والامقام بهمن حسن زاده اصالتا اهل برازجان و مامور گارد و انتظامات بندر خرمشهر که در سن بیست و نه سالگی حین خدمت به نظام و انقلاب و ملت شریف ایران اسلامی در دهم مهرماه سال یک هزار و سیصد و پنجاه و نه در اثر بمباران هوایی هواپیماها و حملات زمینی بعث عراق در روی اسکله های بندر خرمشهر مجروح شد و اثری نیز از پیکر ایشان یافت نشد و جاویدالاثر گردید . روحش شاد و راهش پررهرو باد.
یکم تا پانزدهم آذرماه ۱۳۵۹ ، به شیوه لاگ بوک نویسی - همان که جزیی از حرفه خودم می باشد - لحظه به لحظه روایت اتفاقاتی است که منجر به بزرگترین عملیات دریایی ، مروارید می شود .
روی سخن کتاب پانصد صفحه ای جلد پنجم تاریخ وقایع جنگ که روایتگر پانزده روز جنگ است و همانطور که بیلان کاری نیروی دریایی را نشان می دهد به همان اندازه نقش پررنگ اداره بنادر و دریانوردی را در زمان جنگ نشان می دهد .
از لا به لای سطرهای این کتاب به نقش مهم اداره بندر بوشهر به ویژه از کار افتادن بنادر امام و خرمشهر می پردازیم .
۱) حضور راهنمایان بندر جهت راهنمایی کاروانی کشتیها از بوشهر به بندر امام .
ساعت ۱۹۰۰ تاریخ هشتم آذرماه ۵۹ :
... نیروی رزمی ۴۲۱ به اداره بندر بوشهر اطلاع داد در نظر است به منظور هدایت یگان های تجاری به بندر امام، به طور مستمر تعداد سه نفر راهنما جمعی بندر امام در بوشهر مستقر و کشتی های تجاری را از لنگرگاه بوشهر به طرف بندر امام هدایت نمایند . (ص ۲۳۲ )
2) تامین آذوقه و پشتیبانی
یکی از وظایف مهم اداره بندر بوشهر در زمان جنگ ، ارسال آذوقه تامین شده توسط نماینده کشتیرانی به کشتی های مستقر در لنگرگاه بوشهر وخارک و پشتیبانی کشتی ها در کاروان ها بود که در هنگام اصابت موشک به کشتی بتوانند در اسرع وقت نسبت به خاموش کردن آتش و یدک کردن اقدام نمایند . یدک کش های آتشخوار بندر با نام های برنا، سیستان و تاسوعا این وظیفه را به عهده داشتند . در بین تانکرهایی که در لنگرگاه خارک مستقر بودند تعدادی شناور نیز بر روی آنها توپ و مسلسل و نیروهای رزمی تعبیه شده و آذوقه ی این نیروها نیز بعضا توسط اداره بندر ارسال می شد . البته در این کتاب از این نقش مهم بندر سخنی به میان نیامده اما از دل خاطرات همکاران بارها به این نقش اشاره شده است .
3) فعال بودن بندر بوشهر در زمان جنگ :
صفحه ۱۰۲ کتاب : ... ۸ فروند نفت کش در لنگرگاه جزیره خارک منتظر نوبت هستند . سه فروند کشتی تجاری در اسکله بوشهر و یک فروند نیز در لنگرگاه های این بندر در نوبت انتظار می باشد . ضمنا تعداد ۷۰ فروند کشتی تجاری ایرانی و خارجی در لنگرگاه بندرعباس منتظر نوبت هستند .
اطلاعاتی جالب در باب وضعیت اداره بندر در زمان جنگ :
- عمق کم کانال دسترسی بندر بوشهر :
الف ) دوبه کاری :
ساعت ۱۴:۵۳، دوم آذرماه ۵۹ :
...دستور فرمایید کشتی ایران میلاد به گونه ای حرکت نماید که در تاریخ پنجم آذرماه در بندر بوشهر آماده دوبه کاری باشد .
توضیح اینکه به دلیل عمق کم کانال دسترسی کشتی هایی که با آبخور بالای عمق کانال به سمت بندر بوشهر می آمدند می بایست در لنگرگاه بیرونی لنگر نموده و با استفاده از بارج هایی که توسط یدک کش بندر یدک می شد اقدام به تخلیه بار در لنگرگاه می شد و پس از چند روز تخلیه و رسیدن آبخور مناسب اقدام به ورود کشتی می کردند . دوبه کاری در سال های ابتدایی دهه ۸۰ قبل از لایروبی شرکت بوسکالیس نیز انجام می گرفت.
ب ) نامه نگاری ها
ساعت ۰۷:۳۰ ،هفتم آذرماه ۵۹ :
عملیات منطقه دوم دریایی بوشهر به اداره کل بندر و کشتیرانی بوشهر طی نامه ای اعلام نمود یگان های شناور ناجا که مرتبا در کانال تردد نموده و جهت سوختگیری به اسکله سوخت شرکت نفت پهلو می گیرند مکرراً گزارش نموده اند که امکان به گل نشستن واحد آنها در آب جذر به علت عمق کم در کنار اسکله وجود دارد . ... خواهشمند است دستور فرمایید در مرحله یکم سریعا نسبت به لایروبی کانال مقابل اسکله سوخت گیری اقدام و سپس تمام کانال لایروبی گردد .
به دلیل محدودیت امکانات بندری در بندرعباس و از کار افتادن بنادر جنوبی خرمشهر و بندر امام :
سوم آذرماه ۵۹ :
به لنج های محلی اجازه داده شود جهت حمل کالا از بنادر جنوبی فعالیت خود را آغاز نمایند و مراتب به استانداری استان هرمزگان و بوشهر ارسال گردد که تسهیلات لازم را برای لنج ها و کشتی های کوچک محلی فراهم کنند .
تعدادی از کشتی های تجاری که به بندر بوشهر تردد داشتند و دیگر خبری از تردد آنها نیست و به احتمال زیاد تغییر نام داده یا از رده خارج شده اند :
ایران نهضت ، اون ، ایران وجدان ، ایران حجت ، ایران اکرام ، کشتی تجاری ایسترن کانکویست ، ایران مرجان و...
ایران سیام یکی از شناور هایی است که بر اثر موشک دشمن در لنگرگاه بیرونی غرق و کماکان نیمی از بدنه آن مشخص هست . در جایی از این کتاب به تردد این شناور اشاره شده است:
ساعت ۱۱:۲۰ نهم آذرماه ۵۹ پست فرماندهی ناوگان به نیروی رزمی ۴۲۱ اعلام کرد کشتی تجاری ایران سیام که از دبی به طرف بندرعباس حرکت کرده بود در ساعت ۰۸:۲۰ امروز نهم آذرماه وارد لنگرگاه بندرعباس شد . محموله این کشتی کالای عمومی است .( ص ۲۶۳)
و اما حسن ختام این سطرها را به جان فشانی ها و رشادت غیرقابل تصور ناوچه پیکان در عملیات مروارید اختصاص می دهیم و برای روح پرفتوح شهدای آن ویژه ناخدا دوم شهید همتی فرمانده ناوچه و هم رزمانش درود می فرستیم .
ناوچه قهرمان پیکان به تنهایی در روز هفتم آذرماه ۵۹ به نبردی دست زد که در آن یازده یگان دشمن در عملیات مشترک نیروی دریایی و نیروی هوایی ،به قعر دریا فرستاده شد و عملا نیروی دریایی عراق را در دوماه ابتدایی جنگ نابود کرد .
به پاس رشادت ها و جانبازی های ناوچه جاویدان پیکان از طرف فرماندهی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران هفتم آذرماه که روز نوین در جنگ های دریایی در تاریخ است و زادروز جدیدی برای نیروی دریایی جمهوری اسلامی ایران به نام روز نیروی دریایی ثبت گردید . همچنین منطقه دوم دریایی بوشهر به نام منطقه دوم ناخدا دوم شهید محمد ابراهیم همتی نامگذاری گردید .
سید حسام مزارعی
- در مجموع دفاع مقدس هفت سال و یازده ماه یا 2900 روز و به عبارتی دیگر 95 ماه طول کشید .
- مجموعا در طول هشت سال دفاع مقدس 163 عملیات کوچک و بزرگ و به طور تقریبی هر هفت ماه یک عملیات علیه دشمن متجاوز انجام شده که در این میان 19 عملیات بزرگ ، 19 عملیات متوسط و 125 عملیات کوچک انجام شده است .
- تعداد کل شهدای جنگ ایران و عراق ، طی آخرین آمار 188 هزار و 15 نفر اعلام شده است .
- در جنگ تحمیلی 172056 نفر در درگیری با دشمن و 15959 نفر در بمباران شهرها به شهادت رسیدند.
- شهدای اقلیت های مذهبی عبارتند از : 88 نفر مسیحی ، 9 نفر زرتشتی ، و 16 نفر کلیمی .
- مابین شهدای دفاع مقدس 3728 نفر معلم ، 26167 دانش آموز و 2757 نفر روحانی و 48000 نفر از ارتشیان غیور ایران به شهادت رسیدند .
- رژیم عراق در طول هشت سال دفاع مقدس 242 بار از سلاح شیمیایی علیه ایران استفاده کرد . پس از جنگ تحمیلی ، دولت عراق اعتراف کرد 6000 بمب شیمیایی علیه ایران استفاده کرده است .
- نخستین حمله موشکی رژیم متجاوز عراق علیه شهرهای کشورمان 16 مهر ماه 1359 با شلیک سه فروند موشک به شهر مقاوم دزفول آغاز شد .
- بنا به گزارش هیات اعزامی از طرف سازمان ملل که در تاریخ 10 خردادماه 1370 وارد تهران شد خسارات مستقیم به جمهوری اسلامی ایران بیش از 97 میلیارد دلار تخمین زده شده است .
- در طول دفاع مقدس 320 هزار نفر از قهرمانان رزمنده با درصد بالایی جانباز شدند .
- در طول هشت سال دفاع مقدس حدود 45 هزار نفر از رزمندگان اسلام به اسارت نیروهای عراقی در آمدند.
- در طول هشت سال دفاع مقدس حدود 25 هزار نفر مفقود الاثر شدند که تاکنون پیکر مطهر 20 هزار تا از آنها با عملیات تفحص پیدا شده است .
- در دوران دفاع مقدس 85 هزار و 222 نفر بسیجی از توده مردم به درجه رفیع شهادت نائل آمدند .
- میانگین سن شهدا 22 سال و 71 درصد شهدا ، مجرد بودند .
- در دوران دفاع مقدس 4363 نفر شهیده تقدیم اسلام شد که بیشتر آنها در بمباران و موشک باران شهرها به شهادت رسیدند.
- 22808 نفر امدادگر و 2276 نفر پزشک زن در طول هشت سال دفاع مقدس به جبهه ها اعزام شدند .
- در جریان آزاد سازی خرمشهر 16500 نفر از سربازان عراقی کشته و زخمی شدند و 19 هزار نفر هم به اسارت درآورند .
اسامی جانبازان و آزادگان اداره بنادر و دریانوردی را می توانید در ادامه نوشته مشاهده نمایید :
ادامه مطلب

دفاع مقدس ، نام آشنا ترین واژه در قاموس حماسه های عزت آفرین ایران است که خاطرات دلاوری های آن، در تاریخ شکوهمند این دیار به یادگار خواهد ماند .
زیباترین فصل این فرهنگ ، خالقان این حماسه عظیم اند که با صلابت اراده و نور ایمان ، رهنورد راه مقدسی شدند که پاداش آن ، جاودانگی و بقا بود .
حدیث هشت سال دفاع مقدس ، مقاومت و مظلومیت ملتی ست که قله های سربلند ایثار و حماسه و شرف را در راه دفاع از کیان مکتب ، انقلاب و میهن اسلامی خویش درنوردیده است ؛ حکایت ماندگار دلاوری شهیدان و شاهدانی است که با خون و جانشان سطر سطر تاریخ این مرز و بوم اسلامی را نگاشته اند .
فرارسیدن هفته دفاع مقدس که نمودار مجموعه ای از برجسته ترین افتخارات ملت ایران در دفاع از مرزهای میهن اسلامی و جانفشانی دلاورانه در پای پرچم برافراشته اسلام و قرآن است را به تمامی دلاورمردان و شیرزنان این مرز و بوم تبریک عرض می نمایم .
مجموعه پیش رو چکیده ای از خاطرات و نقل قول های کارمندان اداره بنادر و دریانوردی استان بوشهر از رشادت ها و دلاوری های دفاع مقدس است ؛ جانبازی نیروهایی که در مسیر کاروان کشتی ها از لنگرگاه بوشهر تا خورموسی و بندر امام ( ره ) همانند سنگرسازان بی سنگری بودند که در مسافتی ۱۵ ساعته با هدف جلوگیری از توقف چرخه های اقتصادی و تامین مایحتاج مردم عزیز کشورمان در برابر شلیک گلوله های دشمن بدون هیچ گونه پناهی این مسیر را طی می کردند ؛ دلاوری نوجوانان دیروز جنگ و موسپیدان امروز اداره بندر از جبهه شرحانی ، مرصاد ،عملیات فتح المبین و... و خاطرات شب زنده داران و بیدار دلان افسران مخابرات و ارتباطات دریایی است .
امید اینکه مورد پسند طبع شما مخاطب محترم واقع گردد .در پایان جا دارد مراتب سپاس خود را به همه عزیزانی که با ارسال خاطره ،عکس و ... ما را در تهیه این مجموعه یاری رساندند ،اعلام دارم.
با احترام – سید حسام مزارعی

پ . ن : سپاس از برادر هنرمندم سید منصور مزارعی بابت تهیه پوستر

یکی از روال های کاری فرماندهان کشتی های تجاری نوشتن "دستور شب" (Night Order) است که محتوای آن با توجه به منطقه محل دریانوردی ، شرایط جوی و ... متفاوت است و فرماندهان شناورها نکات مهمی که هر افسر دریانورد می بایست در شیفت خود با دقت بیشتری مد نظر قرار دهد ، می نویسند و افسران مسئول ناوبری کشتی، قبل از شروع شیفت خود آن را خوانده ، امضاء و در طول شیفت خود رعایت می کنند. یکی از موارد ثابت دستور شب این است که در هر شرایطی که فکر می کنید قادر به ناوبری یا مدیریت کشتی نیستید ، "برای تماس با من تردید به خود راه ندهید!" حتی اگر دستور شب هم نباشد ، دریانوردان جوان می دانند که در صورت نیاز می توانند و باید با فرمانده تماس بگیرند و از او کمک بخواهند.
یکی از دوستان ما ، از قول یکی از افسران کشتی نقل می کرد در یک شب در دریا تعداد بسیار زیادی قایق های ماهیگیری چند مایل جلوتر از کشتی و درست در مسیر دریانوردی خود مشاهده کردم ، به طوری که صفحه رادار کشتی از وجود تارگت های این قایق ها روشن شد. از آنجا که هدایت کشتی در میان این همه قایق ماهیگیری ، با توجه به تجربه اندک من مشکل بود ، چاره ای ندیدم جز این که فرمانده را صدا بزنم.
فرمانده که به پل فرماندهی آمد ، با دوربین نگاهی به جلو انداخت ، رادار را چک کرد ، وارد اتاق نقشه شد و سپس با خونسردی گفت : "من یه کم گشنه ام. میشه لطفا" یه تن ماهی باز کنی با هم بخوریم؟!" گفتم کاپیتان! قایق ها .... گفت : "من مسئولیت ناوبری را تحویل گرفتم ، اون کاری که میگم بکن!"
کشتی همچنان بر روی اتوپایلت ، در مسیر مورد نظر پیش می رفت. یک تن ماهی برای جناب فرمانده باز کردم و خواستم مراقب دریانوردی باشم. فرمانده با خونسردی گفت: "بشین با هم غذا بخوریم!" با توجه به شناختی که از روحیات فرمانده داشتم ، چاره ای جز اطاعت ندیدم ! چند لقمه خوردم و بلند شدم که مراقب دریانوردی بشوم. گفت: "بنشین تا آخرش همراهی کن!" با ترس و دلهره ادامه دادم. 20 دقیقه ای طول کشید. شام را خوردیم. با فرمانده اتاق نقشه را ترک کرده و نگاهی به دریا و رادار و ... انداختیم. از قایق های ماهیگیری رد شده بودیم و قایق ها چند مایل پشت سرمان بودند!!
فرمانده با خونسردی گفت: برخی اوقات در مواجهه با خطرات ، بهترین کار این است که کاری نکنی ! لازم نیست مسیر دریانوردی یک کشتی 200 متری را ، برای چند قایق 10 متری تغییر بدهی!! شب به خیر!...
****
- هدف از این نوشته ، "توجیه کردن حماقت" نیست!
- حدود شش ماه از کارآموزی مقطع کارشناسی خود را بر روی کشتی یی گذراندم که فرد مذکور ، فرمانده اش بود . با شناختی که از ایشان دارم، چنین کارهایی از ایشان بعید نیست!
- بسیاری از حوادثی که از الان نگرانشان هستیم و زندگی خود را برای آنها تلخ کرده ایم ، اتفاق نخواهند افتاد. می توانیم به جای فکر کردن به آنها ، از "تن ماهی" خود لذت ببریم!
- بزرگ باشیم تا مشکلات کوچک ، خود به خود از سر راهمان کنار بروند.
دکتر یحیی یحیایی




درود
دیروز بود که دو عکس خاطره انگیز از همکاری دریافت کردم و با هم تطبیق دادم . با دیدن این دو قطعه این شعر طنز ایرج میرزا برایم تداعی شد که :
دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه،
هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا
تاریخ عکس ها مربوط به چند سال پیش است و در یک ضیافت افطاری ماه مبارک رمضان . سر یک میز جوانان برومند همکار دیگر بخش ها نشسته اند و آن زمان پستی نداشته و هم اکنون ستون های امور دریایی و رئیسان مهم این اداره اند و دیگرعکس ، جوانان برومند دیروز و موسپیدان امروز ارتباطاتی که کماکان در آقایی خود مانده اند .


بوشهر زیبا به روایت تصویر
با تشکر از همکار گرامی ایوب ترنج مهرگان بابت به اشتراک گذاشتن عکس ها.









در راستای یکی از رسالت های این فضا که به مقالات ، کتاب و مطالب تخصصی شغلی همکاران می پردازد ، در این پست به معرفی کتاب " بهداشت ایمنی و نقش رسانه در بحران های آبی " اثر همکار گرامی سرکار خانم نرگس علی پور کارشناس مسئول HSC اداره بندر می پردازیم.
در پیشگفتار این اثر آمده :
" ... از عمده مباحث در بحران های شهری و صنعتی مسائل مرتبط با بهداشت محیط و در راس آن بهداشت آب است . به سبب تخریب زیر ساختها در اکثر بحران ها توجه به مسائل مرتبط با آب به عنوان یکی از نیازهای اولیه انسان و همچنین به عنوان یکی از منابع شیوع و بروز بیماری ها ، توجه ویژه به این مهم ضروری به نظر می رسد . کتاب حاضر بررسی جامعی است در زمینه اقدامات اصلاحی و پیشگیرانه در جهت کاهش اثرات بحران در بهداشت آب در جوامع شهری و صنعتی ".
کتاب مذکور ترجمه و تدوینی است از کتاب OUT IN THE COLD که در دانشگاه لاگ بورگ انگلستان تهیه شده است . این کتاب در خلال سال های 1999 تا 2004 میلادی سه بار تجدید چاپ شده است .
کتاب مذکور در 14 فصل به همت نشر عطران در سال 1396 در تیراژ 1000 به زیور چاپ در آمده است .

چه زود گذشت ... دوازده سال پیش بود که به فکر تهیه شناسنامه ای از مخابرات دریایی افتادم تا هم عکس پرسنل را شامل شود و هم تاریخ شروع به کار . سال 86 بود و فراخوان عکس دادیم ؛ که خیلی ها استقبال کردند و البته چند تایی هم ... .
حال که قرار بود به یادگار بماند برای سال های سال، پس به بایگانی مراجعه و درخواست عکس و تاریخ استخدام موسپیدان و خاک خورده های مرکز ارتباطات دریایی نمودیم . عکس ها را هم با همکاری موسپیدان گردآوری کرده و چند تایی هم که پیدا نکردیم تنها به اسم و تاریخ استخدام کفایت کردیم .
سال 92 با افزایش تعداد پرسنل مخابرات و ارتباطات دریایی مجددا تابلو را ویرایش و گرچه می توانستم عکس های دوستان را بروزتر نمایم و تعدادی از دوستان نیز درخواست تعویض عکس خود داشتند اما بدون تغییر آن را مجددا بروز نموده و به عکس ها افزودم .

( بازنشستگان بخش ارتباطات دریایی)
خاطرات زیادی از این تابلو برایم به یادگار مانده . از اتاق بوشهر رادیو سابق بیرون آمدم دیدم یکی از همکاران ، یاسر برمایه ، کنار آقای خرسندی از سازمان ، کنار تابلو ایستاده و به شوخی داشت می گفت این تابلو شهدای مخابرات دریایی است و با دیدن من کلی تشکر کردند .
یا اینکه سال 86 با ماشین راهنما جهت آوردن این تابلو اقدام کردم . مهدی عزیز گفت در ابتدا بریم راهنمایان محمودی و جهانگیری رو بیاریم بعد بریم برای تابلو . عزیزان را سوار نمودیم و وقتی تابلو رو زنده یاد کپتن محمودی دید فرمودند ای کاش یکی هم می بود برای ما این شناسنامه را درست می کرد.
حال ! این تابلو بر دیوار اتاق کنترل ترافیک جا خوش کرده و پس از دوازده سال ، با تغییراتی که بر چهره ی همکاران نشسته، این میراث بیشتر از قبل ارزش خود را در بین همکاران یافته است .

(منطقه تحت پوشش فعالیت 1550 با مرکزیت شهر مشخص شده )
پل ارتباطی 1550 نقش بسزایی در تسریع و تسهیل ارتباط دریانوردان با مرکز هماهنگی جستجو و نجات دریایی داشته و این امر سبب بالا رفتن سرعت عمل در اطلاع رسانی و پاسخ گویی به اضطرارهای دریایی گردیده است. استفاده از این شماره تلفن با توجه به عدم نیاز به پیش شماره (کد)، سهولت به ذهن سپاری و دسترسی آسان برای افراد ذیل نقش حیاتی دارند:
- دریانوردانی که دسترسی به VHF ندارند (مانند قایق های صیادی و تفریحی)،
- مالکان شناورها،
- همچنین شهروندان و گردشگرانی که در موقع ضروری نیاز به برقراری ارتباط با مراکز هماهنگی جستجو و نجات دریایی در خصوص اعلام سوانح و گزارش آلودگی دریایی دارند.

بر این اساس و به منظور اشاعه ی فرهنگ ایمنی و آگاهی بخشی به دریانوردان، مالکین، گردشگران و ساکنین شهرهای ساحلی استان بوشهر؛ این اداره کل اقدام به ساخت تابلوهای اعلام اضطرار دریایی از طریق شماره گیری 1550 با رعایت استانداردهای اداره راه و ترابری نموده (به تعداد 41 تابلو و با شرح پیوست) و در مبادی ورودی شهرها و کلیه بنادر تابعه استان بوشهر و اسکله ها (سازمانی، صیادی و مردمی) نصب شده است.
پ . ن : با سپاس از همکار گرامی عبدالهادی حیدری بابت ارسال مطلب مذکور
درود . با عرض تسلیت و تعزیت به مناسبت ایام حسینی
شور حسینی هر ساله با طلوع ماه محرم اوج می گیرد و انسان های بسیاری را آماده جانبازی در راه آرمان های بلند و معنوی می کند . به همین مناسبت به سراغ همکار عزیزمان ، مداح اهل بیت ، "عباس دشتی" رفته ایم و حاصل این شد که در ادامه تقدیم می گردد .

- لطفا خودتان را کامل معرفی کنید؟
عباس دشتی هستم .با سابقه 14 سال نوحه خوانی در بوشهر.
از سال 88 در هیات عزاداران حضرت ابوالفضل العباس ع کوی بندر تاکنون بعنوان نوحه خوان در خدمت اهالی آن محل و در مسجد و حسینیه کوی بندر نیز مشغول به مداحی می باشم.
از سال 1391 در حوزه فرهنگی شروع بکار کردم در کنار حجت الاسلام و المسلمین حاج آقای نصاری بعنوان کارشناس حوزه فرهنگی و در حال حاضر در کنار حجت الاسلام حاج آقای اسلامی در حوزه ذکر شده مشغول به کارهای فرهنگی و مداحی و... می باشم.
- چه چیزی شما را به سمت نوحه و نوحه خوانی سوق داد و چه کسانی مشوقان شما بودند؟
عشق و محبت اهل بیت و دوستان خوبم و از جمله استادم آقای یاحسینی که همیشه بعد از خدا و اهل بیت علیهم السلام و پدر و مادر و همسرم،مدیونشون بوده و هستم، همگی دست به دست هم داده تا این راه برای حقیر فراهم گردد.
- چرا نوحه خوانی را انتخاب کردید؟
نوحه خوانی درست است که یک حرفه یا هنر است اما نباید محبت اهل بیت علیهم السلام رو در اون فراموش کرد،که باعث گردیده در این راه قدم برداشته و خدمت به ائمه اطهار ع را برای عاشقان خود و در راس آن خدمت به امام حسین علیه السلام رو باید سر لوحه نوحه خوانی قرار داد که این خود نشات گرفته از وجود آنان در زندگی همه ما می باشد.
- اولین نوحه ای که خواندید بگویید؟
اولین نوحه "... با فغان گفتا سکینه زار... " و نوحه "... شاه دین گفت به عباس دلاور..." در حسینیه زیارتی ها کوی جبری در سال 1384 خوانده ام.
- وقتی برای اولین بار نوحه خواندید چه حسی داشتید؟
به هر حال در هر میدانی که شما جهت اجرای هر مراسمی و آن هم مراسم اهل بیت علیهم السلام، می خواهی نوحه خوانی کنی،قطعا اون حس و شور و حال سینه و سینه زنان یکسو، و از سوی دیگر آن نگاه مثبت عام به شخص و البته حفظ تواضع در آن اصل شاکله اصلی آن می باشد،که قطعا من نیز از این قاعده مستثنی نبوده و نیستم.
- جوانانی که به نوحه خوانی علاقه مند هستند را چگونه تشویق می کنید؟
جوانان هر جامعه آینده آن جامعه هستند . ببینید اگر در یک نگاه اجمالی به جوانان امروزی بخواهیم بنگریم الحمدلله به لطف اهل بیت علیهم السلام جوانان خوبی در عرصه نوحه خوانی در بوشهر رشد کرده اند و توصیه میکنم به این عزیزان ضمن احترام به کلیه پیشکسوتان از کارها و تجارب آنان حتما در این راه استفاده کافی کنند که این خود راه موفقیت است.

- چه برنامه ای برای تربیت جوانان برای نوحه خوانی دارید؟
بنده حقیر در آن جایگاه نیستم که به این سوال پاسخی بدهم کما اینکه خود جوانان بهترین راه برای تربیت شان استفاده از سیره زندگی اهل بیت علیهم السلام و در راس حفظ شعور و شور حسینی.
- آیا فکری برای ترویج فرهنگ نوحه خوانی دارید؟
قطعا ترویج و اشاعه فرهنگ نوحه خوانی در استان بوشهر باید از رشد فعلی که در آن مواجه هستیم بالاتر باشد.اما از همه بزرگان و پیشکسوتان در این راه و حتی جوانانی که در حال حاضر نوحه خوان هستند این انتظار وجود دارد که این فرهنگ ضمن اصالت از شاکله خوبی در استان و فرهنگ آن بیشتر و بیشتر در سطح کشور و جامعه مطرح گردد.
- استادان شما در نوحه خوانی چه کسانی بودند؟
استاد آقای یاحسینی ، آقای حسین دشتی ، آقای حاج محمد فتوت، آقای عبدالعلی مهندسی
- از نوحه خواندن بگویید؟ از ابتدا پیش خوانی تا اتمام مراسم نوحه خوانی؟
بنظر من یک سینه خوب رو پیش نوحه خوان میتونه تحویل به نوحه خوان بده بعنوان مثال اگر آن شب یا روز پیش نوحه خوان سینه رو تحویل نوحه خوان ندهد قطعا آن شب برای نوحه خوان یک خورده اذیت کننده هست البته ناگفته نماند که وظیفه پیش نوحه خوانی خیلی سنگین هست اما نوحه بستگی به شرایط خاص خود در آن شب دارد که اگر پیش نوحه خوان سینه رو خوب تحویل نوحه خوان دهد آن روز یا شب مراسم دارای کیفیت خوبی خواهد شد که نباید از لطف خدا و اهل بیت علیهم السلام در این موفقیت غافل شد.
- چه مشکلاتی در امر نوحه خوانی وجود دارد؟
مشکلات در همه برهه ها و برنامه ها وجود دارد به هر حال نمی شود گفت که در عزاداری سنتی استان بوشهر نیست اما بنظر نظم ساعت سینه زنی مساجد و و تکایا و حسینیه ها بعضا به زعم مردم خیلی دور می باشد که ان شاالله با کمک همه بانیان محترم عزاداری و همت خود سینه زنان آن هم حل خواهد شد.
- آینده نوحه خواندن در بوشهر را چگونه می بینید؟
در صحبت های قبلی هم گفتم با شناختی که از اغلب جوانان و نوجوانان فعلی دارم آینده را خوش بین می بینم .اما به صرف احترام به همه پیشکسوتان نوحه خوانی بوشهر و در راس آن بزرگان فعلی که همگی نور عین عزاداری سنتی استان بوشهر هستند از جمله آقایان :جناب آقای گراشی. ایراندوست. عبدالحميد دشتی فرد (ناخدا). حاج ابراهیم ملاح زاده و همه مرحومین در این راه.

- سخن پایانی :
ضمن تشکر از جنابعالی ، این شبها در شهرستان گچساران بمدت 6 شب و بعد از آن هم از شب هشتم محرم در محله کوی بندر و بعضی از شب های جمعه در شهرها و روستاهای استان و بعضا دیگر شهرستان ها نا پایان ماه صفر مشغول به مداحی می باشم.
جا دارد از جناب آقای مهندس راستاد و همچنین جناب آقای مهندس ارجمندزاده و معاونین محترم اداره کل بابت احیای مکان مراسم سینه زنی سنتی کوی بندر تشکر فراوان داشته باشم و اینجانب به خود می بالم که در زیر سایه خدا واهل بیت علیهم السلام و مدیران و کارکنان معتقد و حسینی اداره کل بنادر و دریانوردی استان بوشهر می باشم که ان شاالله اجر همگی آنها با حضرت اباعبدالله الحسین (ع) باشد. از همه همکاران عزیزم نیز انتظار دارم که در مراسم عزای حضرت اباعبدالله الحسین ع در جوار مسجد کوی بندر حضور داشته باشند که حضور همکاران محترم مایه دلگرمی همه اهالی محترم کوی بندر می باشد.
معاون دریایی اداره کل بنادر و دریانوردی استان بوشهر گفت: با هدف ارتقاء ایمنی موتور شناورها و محمولههای تجار و بازرگانان بندر تجاری دیلم به "شناور آتشخوار" تجهیز شد.

به گزارش خبرگزاری تسنیم از دیلم، محمد قاسمی ظهر امروز در جمع خبرنگاران در دیلم از فعالیت 5 مرکز تجسس نجات دریایی در بنادر مختلف استان بوشهر خبر داد و اظهار داشت: در راستای رسیدگی به حادثه دیدگان و کمک رسانی به شناورهایی که در خلیج فارس تردد میکنند 5 مرکز تجسس نجات دریایی در بنادر خارگ، بوشهر، دیر، عسلویه و محمدعامری راهاندازی شده است.
وی با اشاره به اینکه این بنادر به امکانات لازم برای رسیدگی به حادثه دیدگان دریایی مجهز هستند خاطر نشان کرد: در راستای ایمن سازی بنادر و ارائه خدمات لازم به دریانوردان، بنادر استان بوشهر به اطفاء حریق مجهز شده است.

معاون دریایی اداره کل بنادر و دریانوردی استان بوشهر از افتتاح ششمین پایگاه تجسس و نجات دریایی استان بوشهر در بندر دیلم خبر داد و بیان کرد: با احتساب این شناور تاکنون شش شناور آتشخوار در بندرهای کنگان، دیر، دیلم، گناوه، نوار ساحلی تنگستان و جزیره خارگ راهاندازی شده است.
قاسمی با اشاره به قابلیتهای شاخص شناورهای آتشخوار گفت: شناور آتشخوار بندر دیلم دارای قدرت 650 اسببخار، خروجی آب به میزان 3 هزار لیتر در دقیقه با قدرت پرتاب 60 متر و یک جرثقیل 5 تنی برای سرویس و نگهداری علائم کمک ناوبری از جمله بویههای دریایی است.
وی خاطر نشان کرد: با استقرار شناور آتشخوار در بندر تجاری دیلم ایمنی اسکلهها ارتقا یافته و در صورت بروز حوادث احتمالی مانند آتش سوزی، خطرات ناشی از آن به حداقل میرسد.
معاون دریایی اداره کل بنادر و دریانوردی استان بوشهر با بیان اینکه ایستگاه جستجو و نجات دریایی بندر دیلم دارای 90 پیشرفت فیزیکی است افزود: با روندی که در پیش است انتظار میرود ایستگاه جستجو و نجات دریایی بندر دیلم در دهه فجر امسال به بهرهبرداری برسد.
قاسمی افزود: این پایگاه شامل یک ساختمان برای استقرار پرسنل جستجو و نجات دریایی و نجات یافتگان از حوادث دریایی، یک پست اسکله شناور و یک شناور ناجی است.

سرباز که بودم، فرماندهِ یگان، این جمله رو قاب کرده بود زده بود پشت سرش. هر بار که با این جمله روبه رو می شدم، کرخت می شدم. از تصور این که چی می تونه برا یه نفر نظامیِ خطرخواه، سرگرم کننده باشه، چندشم می شد. احتمالن یارو ترجیح می داد صبحا به جای چای، یه لیوان خون سر بکشه؛ یا اگه قرار بود گزینه هاش محدود بمونه، و فقط بتونه همون چای رو داشته بشه و در عین حال صبح به صبح هیجان زده هم بشه، شاید یه جین انگشت قطع شده لازم داشت که باش چایش رو هم بزنه.


امروز، وقتی این پرنده ی توی تصویر به ارتفاع هزار پایی رسید، وقتی همه چیز داشت هی کوچیک تر می شد، وقتی که بعید نبود باد گوشی تلفنم رو با خودش ببره، وقتی مونده بودم از خودم بپرسم من این بالا چه می کنم یا بقیه اون پایین چه می کنند، وقتی خلبان از فکر این که ممکنه ترسیده باشم کلی ذوق زده شده بود، درست وقتی با هیجان پرسید «چطورررره؟» خیلی کسل جواب دادم «خوبه».
یادِ لنی توی رمان خداحافظ گری کوپر افتادم؛ لنی برعکس من دلش می خواست هیچ وقت از ارتفاع دو هزارپایی پایین تر نیاد. چون متنفر بود از این که لابه لای آدم ها باشه. چون می ترسید همرنگ شون بشه. چون خوشبختی و بدبختی رو یه دام می دونست. اما عین لنی جوابی رو داده بودم که مطمئن نبودم راستش را گفته باشم. از اصول معتبر زندگی لنی این بود که هر وقت با چیزی مخالف است بگوید موافقم. چون باور داشت اونایی که عقایدشون رو با شوق ابراز می کنند اغلب حساسند و کم تر باید باهاشون مخالفت کرد.

باید تاکید کنم هیچ وقت توی همچین موقعیت هایی احساس ترس نکردم، ولی از اون آدمایی هم نیستم که برا مرگ دست تکون میدن. نمی گم آدما باید همش تو سایه نشسته باشن. نه. به هر حال خطر نکردن خودش یه نوع خطره. حرفم اینه: جهان به هیجان زدگی مهار نشده چندان نیاز نداره.
من بین زمین و هوا، ترجیحم اینه که رو زمین باشم، چون راحت می شه تو جمعیت گم و گور شد. از طرفی خطر کردن، هیچ وقت من رو هیجان زده نمی کنه. من از «دوست داشتن» بیشتر به هیجان میام؛ از این که به کسی که دوستش دارم بگم «قرص ها که فایده ای ندارند/ تو هم که نمی بوسی اَم»*.
حسین باقری
یازدهم شهریورماه نود و هشت
پ.ن : در حال پایش هوایی با " جایرو پلین " متعلق به سازمان بنادر و دریانوردی به تاریخ یازدهم شهریورماه
*سطری از جلال خسروی

عرض تبریک به همکار ارجمند جناب یوسف خلیفه بابت ترجمه و به زیور چاپ در آمدن دومین کتاب ایشان ، " گزیده مقالات ماهنامه کار و کسب و مدیریتی دانشگاه هاروارد"

تقریبا هر ماه دانشگاه هارواد بهترین و به روزترین مقالات در حوزه مدیریت موسسات و سازمانها را در قالب یک ماهنامه به نام Harvard Business Review به چاپ می رساند.
کتاب حاضر گزیده ای از برترین مقالات ماهنامه مذکور می باشد. این کتاب برای مدیران، دانشجویان رشته مدیریت و علاقه مندان به این حوزه توصیه می شود.
پ .ن : اولین کتاب ایشان با عنوان روش شناسی پژوهش های کمی و کیفی در سال 1396 به چاپ رسیده است .
پ.ن 2 : ایشان از همکاران ما در بخش ارتباطات دریایی و هم اکنون در مرکز کنترل ترافیک بندر خارک مشغول به فعالیت می باشد .

بعضی آدما خاص هستند . در گذر از عشق به کار و پرانرژِی بودن که امیدوارم همواره نفسش چاق باشد و از وجودش لذت ببریم ، بسیار مهربان است و دل رحیم . عاشق کار با جوان هاست و از ابتدای کار تا به هم اکنون همانگونه بوده که هست .
کار راه بینداز است و مرد روزهای سخت . " نمی شود" در قاموس واژگانش نمی گنجد . عاشق یاد دادن است و خیلی از راهنمایان کنونی بندر از ایشان آموخته اند درس راهنمایی و درس عشق به کار را .
مثل کوهی پشت سر بچه های عملیات دریایی است؛ ویژه پرسنل مخابرات و ارتباطات دریایی . اولین مامن بچه هاست . مورد وثوق و اطمینان مجموعه عملیات دریایی است . کهنه کار است و با تجریه .
مبتکر است و خلاق و از این خلاقیت ها کم نیستند و بسنده می کنیم به زمانی که اسکله ها کم بود و به قول خودش " کشویی " کشتی ها را روی هم می بست .
در کارش جدی است .
دستانی گشاده و به خیر دارد و همواره پای ثابت کمک به همنوعان است .
شناسنامه بندر است و برای توسعه ی بندر مکاتبات زیادی را از قدیم الایام تا به امروز با مسئولین وقت استان نگاشته است .
سینه اش پر از خاطرات است و خالصانه پای صحبت هایش بنشینی در طبق اخلاص می گذارد .
روی سخن سرراهنمای با تجربه و ارشد اداره بندر بوشهر ، کاپیتان محمد غریبی است .
خدای را شکر می گویم که انسان هایی از جنس بلور را در حرفه ام همکارم نموده تا بیاموزیم از آنها درس زندگی را . درس انسان بودن . ناخدا محمودی عزیز و جاشویی دوست داشتنی را از دست دادیم . قرار نیست مرده پرست باشیم . قدر داشته هایمان را بدانیم و تا زنده هستند آنها را دریابیم .
همکار ارجمند !
اگر موافقید و آنگونه که من کپتن غریبی را دیده ام ، شما نیز بنگارید...

در راستای گرد آوری مستندات مربوط به اداره بندر بوشهر و پژوهش در مجلات مرتبط در کتابخانه ارزشمند اداره بنادر و دریانوردی بوشهر :
" اجرای عملیات ساخت دو پست پهلوگیر بازرگانی در اواسط سال های 1340 ه .ش و اجرای عملیات لایروبی در اواسط سال های 1350 ه .ش امکانات پذیرش و سرویس دهی بندر بوشهر برای کشتی ها را فراهم نمود.
طول ساحلی مجتمع بندر بوشهر که تا قبل از انقلاب اسلامی حدود 600 متر و پهلوگیریهای آن با دو پست بازرگانی جمعا به طول 340 متر بالغ می گردید ، پس از تصویب طرح توسعه و اجرای عملیات استحصالی سالهای 1365-1360 ه .ش به 2000 متر طول ساحل و 1038 متر طول پهلوگیر افزایش یافت و سطح بندر در حدود سه و نیم برابر قبل شده است .





